وگر به بردن دل آمدی، بیا ای دوست
من همه در حکم توأم ، تو همه در خون منی...
شاعر ؟! نه !!!! من فقط کمی از تو میگویم واژه ها شعر میشوند ...
ماه من چهره برافروز که آمد شب عید عید بر چهره چون ماه تو میباید دید اسعدالله لک العید به شکرانه بیا که مرا دیدن رخسار تو عیدیست سعید
کردم سفر از کوی تو شاید روی از یاد....
تویی رمز بزرگ انتخاب من سلام ای عشق!
خوابم زِ یاد رفته و تعبیرم آرزوست!
عید فطر است بگو فطریه مان گردن کیست؟ هر دو عمریست که مهمان دل هم شده ایم
در چشمِ منی و غایب از چشم...
عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند..
درد دل با سنگدل گفتن چه سود
مثل ایستادن گلوله در قلب سربازی که به احترام وطن ایستاد ایستاده ام! پای دوست داشتنت!
هر اشک ما چکیده ی صَدها شکایت است...
که تهران تَر شود تهران ، مَن آبادانِ ویرانم ..
فراغت از تو میسر نمی شود ما را...
دور از تو منِ دلشده آواز چه سازم ...
ز دوری تو نمردم چه لاف مهر زنم؟ ...
حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش...
گر جان طلب کنی فدای جانت ...
امشب نَظر به روی تو از خواب خوشترست ...
تا که بودیم؛ نبودیم کسی کشت مارا غم بی هم نفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقع که افتاد و شکست!
جهان جز کنجِ تنهایی ندارد جایِ مأنوسی...
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
گریه ام جاریست، بارانی که می بینی منم!