مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
از تماشا کردن باران که لذت می بری؟ روبرویم مدتی بنشین تماشا کن مرا
آنکه یاری از کنارش رفته می داند که من پشتِ هر بیتی، چه میزان خون زِچشمم می رود
از می، خمارِ آن لب میگون ز دل نرفت داغ شراب را نتواند شراب شست
بازآ که در فراق تو چشم امیدوار... چون گوش روزه دار بر الله اکبر است
در نمازم قبله گاهم طاق ابروهای توست اینقدر این قبله را بالا و پایینش نکن
سرخی چشم کبوتر هیچ می دانی زچیست ؟ نامه ام می بُرد و بر حال دلم خون می گریست
همچو مردابیم و هر کس یک نظر بر ما رسید سنگ زد ما را به شوق دیدن تشویش ما
گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می روند ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده ایم
نمی آید به چشمم هیچکس غیرازتو...این یعنی به لطف عشق تمرین میکنم یکتا پرستی را....
خنده ات خلوتِ تزویر مرا جارو کرد عاقبت شعر و غزل دستِ دلم را رو کرد قسمت این بود که رسوا کُندم چشم تو یا زد و بندی که قلم با خم آن ابرو کرد آینه بار دگر دسته گلی داد به آب ماه را دیده و با ماه تو...
اهل صراحتیم و در این روزگار تلخ لبخند گنگ و گریه ی مبهم نمیکنیم _حسن_لی
چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست نرگس شود افسرده چو در آب نباشد
از خاطر آزرده ام هرگز نخواهد رفت زخمی که از آن خنده های بانمک خوردم
بی بوسه هم به قلب تو ره می توان سپرد؛ ازکوچه باغ جنگلی ی پشت گردنت!
تو خندیدی و چشمانت ز یادم برد رفتن را من از لبخندت آموختم ز این دنیا گذشتن را
یادت برایم یک جهان ابر تر آورده مرداد را برده به جایش آذر آورده... هی میزند به شیشه ام رگبار سردش را طوری شلوغش کرده انگاری سر آورده غمگین ترم از مادری که جنگ طفلش را برده به جایش یک بغل خاکستر آورده دلگیرم از کابوس تردیدی که قلبت را...
فرض کن حسرتِ پاییز تو را درک کند روز برگشتنِ او اول آبان باشد
دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا نرم نرمک دل به او بستم نمیدانم چرا با پیامی دل زمن برد آن صبای صبح خیز با محبت کرد قلبم را به عشقش مبتلا من نبودم اهل تسبیح و روایت لیکن او کرده شیدای حدیث و معرفت قلب مرا شعرهایم ناقص و بی...
سر از کار تمام شعرها در می توان آورد و از ابیات چشمان تو بهتر می توان آورد تو تا یک صفحه شاید از محبت شعر خواهی گفت ولی از بی وفایی هات دفتر می توان آورد من از سهراب وقتی با شقایق زندگی می کرد شنیدم جای شب بو...
هر چند ز پا فتاده بودم امّا صد شُکر به احترامش ، آه م برخواست
من همه درد خودم را به تو گفتم جانا اینکه درمان بکنی یا نکنی؛ مختاری!
شنیده ام که تو پرسیده ای: نمرده هنوز؟ خبر گرفته ای از حال من؟؟!عجب_دارد...
حالا که شده بهار جایش خالیست یعنی که همیشه یار جایش خالیست امشب وسط شلوغی چشمانت یکعامل انتحارجایش خالیست