از عقابی پرسیدند: آیا ترس به زمین افتادن را نداری؟ عقاب لبخند زد و گفت: من انسان نیستم که با کمی به بلندی رفتن تکبر کنم! من در اوج بلندی نگاهم همیشه به زمین است.....
ﻧﺎزﯾﺴﺖ ﺗﻮ را در ﺳﺮ ! ﮐﻤﺘﺮ ﻧﮑﻨﯽ .. داﻧﻢ دردیﺳﺖ ﻣﺮا در دل ﺑﺎورﻧﮑﻨﯽ داﻧﻢ
زودتر از من بمیر تنها کمی زودتر تا تو آنی نباشی که مجبور است راه خانه را تنها بازگردد...
آﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻫﺎﯾﯽ ﺗﯿﺮﻩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺪﻩ اﻡ ، ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮ ﺍﯼ ﺑﺮﮒ، ﺩﺭ ﺍﻓﻖ ﺍﯾﻦ ﺷﺒﮕﯿﺮﺍﻥ ﮐﺎﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺳﺖ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﯾﺎﺭ ﺯﻧﺪﺍنیست؟
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه میکشد از روزگار هجرانش
درد؛ حرف من نیست ! درد نام دیگر من است. من، چگونه خویش را صدا کنم؟...
خوبی و دلبری و حسن حسابی دارد بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب حتی به غزلهای غریبانه نگنجد.... شب بخیر
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای یک موی تو نیست
دلهای ما که بهم نزدیک باشد، دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم; دور باش اما نزدیک... من از نزدیک بودنهای دور می ترسم...
هیچ اتفاقی، قرار نیست بیفتد. امّا، آدمی است دیگر، همیشه منتظر میماند!
موفقیت یعنی به دست آوردنِ آنچه که می خواهی؛ و خوشبختی یعنی دوست داشتنِ آنچه که به دست می آوری.
خودت باش، نه تندیسی که دیگران می خواهند! وقتی قالب فکر دیگران می شوی زیبا میشوی به چشمشان، اماقبول کن تمام مجسمه ها شکستنی هستند،
وقتےهمه چیز روبراه است که امیدوارے معنا ندارد امید زمانےارزشمند است که همه چیز در بدترین شرایط است پس هیچ وقت ناامید نشو بویژه دراوج تاریکے و تنهایے و تلخے
بعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگیت میوفته که باعث میشه دیگه اون آدم احمق سابق نباشی و این خیلی خوبه!
برو دنبال آرزوهایت انسانها زمانی که دنبال رویاهایشان نمیروند پیر میشوند ...
حیف است خوابیدن وقتی زندگی بیرحمانه کوتاه است اگر در جهانی دیگر همدیگر را یافتیم این بار بگو دوستم داری یا من اول بگویم حیف است نگفتن وقتی زندگی؛ چنین کوتاه است
حتی در غم انگیزترین زندگی ها نیز به لحظاتی درخشان برمی خوریم و حتی در میان شن و سنگ هم گل های کوچک شادی می روید.
هیچوقت اجازه نده ذهن های کوچیک، بهت بگن رویات بزرگ و دور از دسترسه
من جز برای تو نمیخواهم خودم را ای از همه من های من بهتر منِ تو
در ژنو از ساعت هایشان به شگفت نمی آمدم هرچند از الماس گران بودند و از شعاری که می گفت: ما زمان را می سازیم. دلبرم ! ساعت سازان چه می دانند؟. این تنها چشمان تو اند که وقت را می سازند و طرحِ زمان را می ریزند.
ز مهجوران نمی جویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانی هزاران جان ما و بهتر از ما فدای تو که جانِ جانِ جانی
چنان با جان من ای غمٖ در آمیزی که پنداری تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم
من سراپا همه زخمم تو سراپا همه انگشت نوازش باش ...