تو چه کردی؟ که دلم این همه خواهان تو شد...؟
در نگاهم تو فقط منظره ی دلخواهی
تو صدات چی قاطی میکنی که آنقدر آرامش میده؟
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
بیا و دلیل آرامش این روزام باش...
تو فقط باش ثانیه به ثانیه ی این زندگی معمولی میشه بهشت
عزیزم فکر کن نینیمون چشماش به من بره / لباش به تو خدایی چه جیگری میشه
بیمارستان رو برای هر دختر و پسری آرزو میکنم واسه به دنیا اومدن یه نینی خوردنی
چشمات دلیل اصلی ضعف کردن دل من برای تو بود
نمی دانم در من چه شد که دیگر بی تو نشد...
در گیر یک نگاه تو شد روزگار من...
خوش باشی هر جا که هستی یادتم هر جا که هستم
همین که تو باشی بسه
پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!/ یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!
* مثل یک جریان موسیقی/ مثل یک باران پاییزی/ ناگهانی بودنت عشق است!
بیعشق، نشاط و طرب افزون نشود/ بیعشق، وجود، خوب و موزون نشود
تقویم را معطل پاییز کرده است/ در من مرورِ باغِ همیشه بهارِ تو
به نفس های تو بند است مرا هر نفسی/ سایه ات از سر ما کم نشود حضرت یار ...
هرچه می خواهی دور شو که به قلب من نزدیکی
به من گفت: عاشق پاییزم و از آن روز من شروع به فرو ریختن کردم
عشق آن بغض عجیبی ست که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد
هم ماه منی هم جان منی
تو که پاییز می شوی من زیر پای تمام عابران خرد می شوم!
دلم قرص است وقتی مسکنم تویی...