زمستان بود وُ برف بود وُ سرما بود زمستانی که جز خاطراتِ محوِ تو دلم گرمِ هیچ ردپایی نبود
چه زمستانِ غم انگیز بدی خواهد ماهِ دی باشد و آغوش کسی کم باشد
دوستت دارم نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای بلکه برای آنچه که از من می سازی دوستت دارم برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی
دوستت دارم نه تنها برای آنچه که هستی بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام
از رویای باغ که رج به رج برای تو بافتم دیگر بخانه برنگشته ای وُ من دیوانه ؛ دارم هنوز فکر می کنم پیراهن گلدار چه به تو می آمد !
بُریدم از همه؛ برگرد تا که زنده شوم و از تمام جهان سهمِ من تو باشی و بس!
هر بار میخندی پاره می شود بند دلم خنده های تو رحم و مروت سرشان نمیشود بیچاره دلم
صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم
یه پسر دی ماهی؛ شاید به زبون نیاره دوست دارم ولی با کاراش بهت میفهمونه که تو واسش همه چیزی
اگر عشق آخرین عبادت ما نیست پس آمدهایم اینجا برای کدام درد بیشفا شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟
آدمباید یکیروداشتهباشه،هراتفاقیهم کهافتاد،برهتوبغلش،یهنفسعمیق بکشهوبگه،همینکهتوهستی،کافیه...
ای کوه پر غرور من ، سنگ صبور تو منم
خانه ای که درآن مادرنفس بکشد هیچ گلدانی خشک نمی شود.
عکستو گذاشتم صفحه گوشیم هر دفعه قفلش رو باز میکنم، نیم ساعت قفل میشم ...
صبح می بوسم تو را ، شب توبه میگیرد مرا صبح مشتاقم ولی شب حال استغفار نیست
بغلت...خودش یه سیاره ی کوچیکه که من توش آرومم...
فرهادم! اما چند سالی دیر فهمیدم افتاده دست دشمنانم قصر شیرینم...
خوبِ من صبحِ زمستانت بخیر دائما صبحِ سحرخیز و دل انگیزت بخیر
وای بر من که دلم پر ز تمنای تو گشته ...
بهش پیام بدم؟ عقل : نه دوست صمیمی : نه مادر : نه پروفسور سمیعی: نه کائنات : نه من : ارسال پیام
من از عشق نمینویسم فقط از تو مینویسم و عشق خود از کلامم زاده میشود ...
چقدر دلتنگ حضورت هستم! کاش تصویرت نفس می کشید...
در حالِ دوست داشتن تواَم مثل پیچک بی دیوار...
آلپاچینو : تا حالا عاشق شدی ؟ دنیرو : ٢٠ سالم که بود ، ٣٠ ثانیه عاشق شدم ! آپاچینو : حالا چی ؟ دنیرو : ٣٠ ساله دارم به اون ٣٠ ثانیه فکر میکنم !