متن جواد مهدی پور
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات جواد مهدی پور
بسمه تعالی
بگذرد از مرزهایِ آسمان آوازِ من
گوشه گوشه می نوازد گوشِ جان را سازِ من
شعر را در سبکِ هندی با مثل گویم اگر
گوش تا گوش زمین را پر کند آوازِ من
در نظر واکردنی فصل جوانی زرد شد
چون شَرَر در نقطه ی انجام بود آغازِ...
بسمه تعالی
هر گل که دارد اینجا در سر هوای شبنم
آبِ حیاتِ خود را ریزد به پای شبنم
ابر و بهارِ اقبال هر صبح دارد این باغ
بر سر کنند گل هــا تاجِ هُمــای شبنم
وقتی که چشمِ دل را با اشکِ مهر شوید
گلبرگِ سرخ باشد صحن و...
بسمه تعالی
نیست غیر از نشئه در میخانه دست آوردِ من
توبـه می خواهد گناه از شـرمِ رنگِ زردِ من
مثلِ نی در هر نفس دارم سماعِ ناله ای
اهلِ عشرت غافل اند از گنجِ باد آوردِ من
نیست گویا جز نوای قُـلقُـلِ مینای مِـی
هیچ کس در محفلِ خونین...
بسمع تعالی
مثلِ شبنم در گلستان چشمِ عبرت باز کن
از جهانِ رنگ و بو ، آسیمه سـر پرواز کن
آمد و رفت ست کارِ دولتِ نـا پایــدار
در خزان ، فصلِ بهارِ خویش را آغاز کن
کبکِ مستت هر زمان حیران شود در کوهسار
از تهِ دل ، خنده...
بسمه تعالی
گلشنِ دل را بیـآرا با بیـانِ خویشتن
باغ می بالد به مهرِ باغبانِ خویشتن
برگریزانِ حـواس آید به سویت ناگهان
منع نتوان کرد خود را از خزانِ خویشتن
ای که می خواهی نشانت محو گردد از جهان
بگذر از تیر نشانِ استخوانِ خویشتن
زندگانی شد قفس ، از...
بسمه تعالی
در جوانی از جنـون ، رطلِ گرانی داشتم
درد و داغِ عشق در فصـلِ جـوانی داشتم
توبه ی دَمسرد ، پیرم کرد با صد آرزو
تا جوان بودم ، گناهانِ نهانی داشتم
از گرفتاری به آزادی رسیدم در قفس
در میانِ بوستان ها ، آشیانی داشتم
از جهانِ...
بسمه تعالی
هر که خود را می کند محروم از دامانِ عشق
روزگاری می شود درمانده ی درمانِ عشق
خون همّت در رگِِ غیرت نمی آید به جوش
تا نگردد لاله زار از داغِ غـم ، دامـانِ عشق
سرخ رو ، از همّت والای خود ، چون لاله ایم
خنده...
بسمه تعالی
من به کفرِ آینه ، ایمان ندارم بعداز این
خانه چون آیینه بی مهمان ندارم بعداز این
جانِ جان را در حریمِ عشق عریان دیده ام
پرده دارِ مَحرم و دربان ندارم بعد از این
زمزم و دُردِ شرابِ ناب ، از یک چشمه اند
شکوه ای از...
بسمه تعالی
چاره ای جز همّتِ پیـرانِ با تدبیر نیست
بی کمان ، بال و پرِ بالندگی بر تیر نیست
بیشتر آزارِ بدگوهر ، به نزدیکان رسد
جز نیامِ تنگ ، بیمِ زخم بر شمشیر نیست
با گرفتاری ، بهم در زندگی پیچیده ایم
آبِ جاری را رهایی از تمِ...
بسمه تعالی
ای آن که تو چون گوهر نایاب خصالی
در کنگره ی عرش ، علمدار کمالی
از منظر آیینه ، همان سروِ بلندی
در دایره ی عقل ، همان عشقِ مثالی
تو ، پنجره ای رو به نگاهِ ابدیت
من در پی یک روزنه ی رو به زوالی
حتی...
بسمه تعالی
زمین با ما ، زمان با ما ، خدای آسمان با ما ست
نه تنها غزه و لبنان که سرتاسر ، جهان با ما ست
نترسیم از شمارِ ناوهای پهن و غول آسا
بیا ای گاو وحشی سوی ما ، شیر ژیان با ما ست
نصیبت یک وجب...
بسمه تعالی
پرده برداری کن ای دیوانه چون آیینه باش
پای کوبان عاقـلِ کاشانه چون آیینه باش
آن غبـار آلـوده را ، بیرونِ دل بگذار تـا
شسته روتر در درونِ خانه چون آیینه باش
زشت و زیبا و بلند و پست را در یک نظر
با نگاهِ مهر ، یک...
بسمه تعالی
تا نپختی ، از تنـورِ خاکـدان بیرون نرو
دست خالی از خراباتِ جهان بیرون نرو
سایه ی اقبـال تو ، بر سر نمی افتد اگر
ای هُمـا در روزِ اَبر از آشیان بیرون نرو
پیشِ دَم سَردان زبان در کام کش ، خاموش باش
بی غلاف ای برگ...
دل ..
بسمه تعالی
به اعتبارِ غم ات خانه ی خدا شده دل
خدای غم تویی و کعبه ی صفا شده دل
در امتدادِ شب از ماه ، رو نگرداند
از آن زمان که به زلفِ تو مبتلا شده دل
غمِ کشاکشِ گردون حریف من نشود
چرا که خانه بدوش...
بسمه تعالی
عشق را از غمزه ی خونخوار می خواهم چنان
رحم از شمشیرِ آتشبار می خواهم چنان
نیست وحدت در کلام از اختلافِ کفر و دین
رشته ی تسبیح از زنّار می خواهم چنان
چون قلم ، با لوح های ساده می گویم سخن
صحبتِ دیوانگان ، بسیار می...
قانع ..
بسمه تعالی
تا توانی ، دستگیرِ ناتوان همواره باش
در میانِ حوضِ احسان مثلِ یک فوّاره باش
سنگ ، از دلجوییِ اطفال گوهر می شود
در حریمِ کودکان چون مُهره ی گهوراه باش
بسته ی رزقِ حلال ، آسان نمی آید به دست
روزی آماده می خواهی اگر...
تاراج ..
بسمه تعالی
دست باید شست روزی از سر و سامانِ خود
خرج کمتر کن برای زینتِ ایوانِ خود
ساده لوحی که برایش شهوت انگیز ست خواب
خصم را بیدار می سازد به قصدِ جانِ خود
از تغافل گُل زند بر رخنه ی زندانِ خویش
آن که می کوشد...
بسمه تعالی
زمانی ، کار انسان می شود شیطان پرستیدن
ندیدن ، می شود خُفّاش را اسبابِ شب دیدن
به غفلت نگذران ، تا دامنِ منزل به دست آری
دو چندان می شود راه از میانِ راه خوابیدن
بهارِ خنده هایت را ، شبیه غنچه پنهان کن
که شوید صورتِ...
رنج ..
بسمه تعالی
در گلستانی که مخمور ست گل از بوی خود
می کند چون شیشه در میخانه جست و جویِ خود
می تراود شکوه ی خونینِ دل بی اختیار
سخت باشد در گره چون نافه بستن بویِ خود
روز محشر نامه ی اعمالش از عصیان تهی ست
هر...
رجعت ..
بسمه تعالی
چون طلبکارِ حضورم ، لب به غیبت وا نکردم
عیب خود را دیدم و از دیگران پیدا نکردم
مُهرِ خاموشی زدم بر دور باشِ هرزه گویان
در امان تا باشم از زخمِ زبان ، لب وا نکردم
آبرویم را مُبدّل چون صدف کردم به گوهر
کاسه...
نامه ی اعمال ..
بسمه تعالی
بسته ام با دست هایِ ناتوانی ، بالِ خود
چون ندیدم حاصلی از قیدِ قیل و قالِ خود
بی نیاز از سایه ی بال هما شد دولتم
تا کشیدم از مناعت ، سر به زیر بالِ خود
کوته اندیشی که نفرستد به عُقبی توشه...
بسمه تعالی
درِ دل را برای غمگساری ، با نوا وا کن
مُهیّا شو برای گریه ، قفلِ سینه را وا کن
سرِ این نافه را پیشِ غزالانِ زمان بگشا
به دل های پر از خون ، حرفِ آن درد آشنا وا کن
گرانی میکند آن بند ، بر بالِ...