سنگ باری آشناست غم ....
نقش رویایی رخسار تو میجویم باز
تو را مرا بی من و تو بن بستِ خلوتی بس!...
زیبایى تو، شکست ستمگرى است...
گرما یعنی نفس هاے تو دست هاے تو آغوش تو من به خورشید ایمان ندارم... احمد شاملو ~ ~
بگذار به تو... نشان بدهم که عشق... عجب معجزه ای است... ️️️
من در تو نگاه می کنم در تو نفس می کشم و زندگی مرا تکرار می کند... ️️️
من آنقدر با تو بوده ام که از بودن کنارِ دیگران سردم میشود...! ️️️
آیدای خودم، آیدای احمد. شریک سرنوشت و رفیق راه من! به خانه ی عشقت خوش آمدی! قدمت روی چشم های من! از خدا دور افتاده بودم؛ خدا را با خودت به خانه ی من آوردی. - سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی.- زندگی،...
کیستی که من جز او نمی بینم و نمی یابم دریای پشت کدام پنجره ای؟ که اینگونه شایدهایم را گرفته ای زندگی را دوباره جاری نموده ای پر شور زیبا و روان... ️️️
همه برگ و بهار در سر انگشتانِ توست هوای گسترده در نقره ی انگشتانت می سوزد و زلالیِ چشمه ساران از باران و خورشیدِ تو سیراب می شود ...!
بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت بر آن دوکی که بر رَف بی صدا ماند بر آن آیینه ی زنگار بسته بر آن گهواره که ش دستی نجنباند بر آن حلقه که کس بر در نکوبید بر آن در که ش کسی نگشود دیگر بر آن پله که بر...
. قلب من فقط به این امید می تپد که تو هستی، تویی وجود دارد که من می توانم آن را ببینم، او را ببویم، اورا ببوسم، او را در آغوش خود بفشارم و او را احساس کنم. ️️️
گرما یعنی نفس های تو️ دست های توآغوش تو من به خورشید ایمان ندارم.. ️️️
از کجا دریافتی درخت ِ اسفندگان بهاران را با احساس سبز تو سلام میگوید و ببر بیشه غرورش را در آیینه احساس تو میآراید؟ از کجا دانستی؟ احمد شاملو
در من زندانیِ ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
بیشترین عشق جهان را به سوی تو میآورم ؛ از معبر فریادها و حماسهها چرا که هیچ چیز در کنار من ، از تو عظیم تر نبوده است ...
درختِ معجزه نیستم تنها یکی درختم نوجی در آبکندی، و جز اینم هنری نیست که آشیانِ تو باشم، تختت و تابوتت.
کارِ دیگری نداریم ! من و خورشید برای دوست داشتنت بیدار می شویم هر صبح ... ️ ️️️
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان؛ و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرود ها را و تُرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند.
امروز بیش از هر وقت دیگر زندهام و نفسی که خون مرا تازه میکند تویی !
ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بیدریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با نانِ خشکِشان و کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد، که مادران سیاه پوش داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند!
برف نو، برف نو، سلام، سلام بنشین، خوش نشسته ای بر بام پاکی آوردی ای امید سپید همه آلودگی ست این ایام