هوشم نماند با کس اندیشه ام تویی بس
هر چند بشکستی دلم از حسرت پیمانه ای اما دل بشکسته ام ، نشکست پیمان تو را
رفتی ای آرام جان آتش بجانم کرده ای نشتر غم را فرو در استخوانم کرده ای
بی تو تاریک نشستم تو چراغ که شدی ؟!
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش ؟ آتش بوَد فراقت
در اندک من تویی فراوان
از همه سو به تو محدودم
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست گوش کن نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست
اندرون با تو چنان انس گرفتست مرا که ملالم ز همه خلق جهان می آید
حق نداری به کسی دل بدهی ، اِلّا من پیش روی تو دو راه است فقط من یا من
همه درگیر توام ای همه تعبیر دلم
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو
در سینه من نام تو امشب به طپش افتاده ست
ما مست شراب ناب عشقیم نه تشنه ی سلسبیل و کافور
جان منی جان منی جان من آن توام آن توام آن تو
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
باقلبی که سمت چپ هست، نمیشه راه راست رفت...
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
من آنِ توام مرا به من باز مده...
حراج میکنم دلم به قیمت نگاه تو امان که تو نمی خری سکوت پیشه می کنم
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
من که بیدارم از جدایی توست تو چرایی به نیمه شب بیدار ؟
و کسی که تورا دیده باشد پاییز های سختی خواهد داشت