متن اشعار عاشقانه چکامه ساحل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار عاشقانه چکامه ساحل
صدیقه جُر
مژه مژه
سوزن سوزن رفو کن
نخ پودش زِ تاار مو کن.
که هنوز وصله دل
دو سه بخیه کاردارد
وطنم
صدیقه جُر
بــه دل دارم گل رنگینـهٔ عشق
جهــان بینـم بـه آن آینهٔ عشق
چهها بر پا کند بر قلب مسکین
شراب سرکش و دیرینهٔ عشق
شراب و شور و مستی را بیاور
نما مهمان چشم و دیدهٔ عشق
می دانستی؟
از وقتی تورا شناختم
آنقدر دوستت دارم
که اگر ماه،شبی
نامت را فراموش کند،
از آسمان پایین میآید
و در چشمهایِ من
دنبالِ نورِ گمشدهاش میگردد.
تو را آنقدر دوست دارم
که حتی خدا،هر وقت
عشق را معنا میکند،
لبخندی شبیه تو
بر لبِ جهان مینشیند.
گــم شــده اســت
در ڪــوچــه پــس ڪــوچــه هایــ
ســر بــه هواےشــهر
،هوایی مه آلوده با بغض
در سرگـردانـی بــن بــسـت ها
فریاد مــی ڪــنــد
هزاران بــار نــقــشــه ی
بی فرجام فــرار
فرار از دخمه های هولناک،،
نگاه شب گردهای چکمه پوش
می لرزاند پیکر نحیفش را،،،
هر بــار در مــحــاصــره...
بعضی انسانها،
اگر جای خدا بودند،
برای یک اشتباه،
هزار حکمِ مجازات مینوشتند.
و خدا...
با همان مهربانیِ بیانتها،
باز هم
فرصتی دیگر
برای بازگشت میدهد.
نشانه
گفتم که عاشقت شدم،گفتی دلیل و،آیه ای؟
گفتم توراخواهم وبس،گفتی نشد نشانه ای!
گفتم دلم رفته زدست،بی تو ندارم شب وروز
گفتی به هر جابنگری ،بینی زمن، تو سایه ای
گفتم تو خورشید منی،سوزم ز عشق پاک تو
گفتی تو خود آیینه ای،آیینه ای در سینه ای
گفتم مرنجانم...
صدیقه جُر
پاییز دماسنجیست
که تبِ خاطره را اندازه میگیرد؛
هرچه هوا سردتر میشود
تو گرمتر به یادم میآیی.
غ ✍🏼وغا،
خواستم ازعشقِ تو غوغا کنم، اما نشد
سینه را از شوقِ تو شیدا کنم، اما نشد
خسته ام، بی نور چشمت اشک من دریا گرفت
اشکِ چشمم را به شب حاشا کنم، اما نشد
خواستم در خلوتِ دل، با تو رؤیا پرورم
آتشی از عشقِ تو پیدا کنم،...
صدیقه جُر
دیگر بی حساب شدیم
من و دنیا
همدیگر را. رنگ کردیم
من با مدادسیاه
دنیا با مداد سفید
من روزهای او را .
او موهای مرا ..
💔صدیقه جُر
عشق آمد و در خلوتِ جان خانه گرفت
از پنجرهٔ خاموشِ دلم نامه گرفت
گفتم: «چرا آیینه حیران شده است؟»
گفتا: «غریب از همه بیگانه گرفت.»
صدیقه جُر
عشق آمد و آرام به ویرانه نشست
بر شانهٔ بارانیِ این خانه نشست
گفتم: «همه از هجر تو افسانه شدند
گفتا: غم معشوق به کاشانه نشست»
💔
صدیقه جُر
عشق آمد و آرام به جانم افتاد
چون اشک، به چشمِ نگرانم افتاد
گفتم: «چه کسی حرمتِ دل را بشکست
گفتا: که از فراق اندوه به جانم افناد
صدیقه جُر
گل، از باد گلهای نداشت؛
دلش از باغبانی گرفت
که عطرش را ندید
و خارش را به خاطر سپرد.
به یاد شهریار
« از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران»
دل ولی مانده هنوز از پیِ آن عهد و نشان
گفتم از یاد تو دل را که فراموش کند
باز نام تو برآمد ز دلِ خسته نهان
هر کجا پنجرهای رو به خیالت وا شد
دیدم آن چهرهٔ شیرین...
تا دیگر بارِ تو را می بینم
مثلِ هر بارِ دیگر غمگینم
کی شود بار دیگر باز آیی
من از آن خالِ لبت گل چینم
قدر هر ثانیه را میدانم
قدر آن لحظه که نزدم بینم
چقدر مست و سرِ حالم من
با همه تلخ با تو ولی شیرینم
ثانیه...
ماه در نگاهت
در خوابِ تو
ماه پالتوی سفیدش را
روی شانههای شب میاندازد
و من در جیبهای تاریکی
دنبال دستهای
تو میگردم.
🌳
تو که میآیی پرندهها
آدرس خانهشان
را فراموش میکنند
و باد موهای خیابان را
به نام تو شانه میزند.
🌳
مادرم گفت:
«عشق، نانِ گرمِ خداست.»...
مدتهاست
از کسی نمیپرسیم: «خوبی؟»
فقط لبخندش
را میبینیم
و خیال میکنیم
چراغی در خانهاش
روشن است.
چه بسیار پنجرهها
که از دور روشناند،
اما پشت شیشه
کسی زندگی نمیکند.
آدمها کنار هم نشستهاند؛
فنجانها گرماند،
چراغها روشن،
و میان دو صندلی
جنازهی یک گفتوگو
سالهاست
خاک میخورد.
وصال
هر شبی را به سحر وصف تو زیبا کردم
دو غزل نذر دو چشمان چو شهلا کردم
عاشقت گشتم و با عشق تماشا کردم
در دلم بودی و من غیر تمنا کردم
بیت در بیت سرودم به فدای قدمت
جلوه ی دیگری از حسن تو پیدا کردم
تا زدم...
تصور کن
شُمال و کَلبهیِ چوبی، لَبِ آبی تَصَوُّر کُن
تَفَأُّل زَن بِه حافِظ، و فالی تَصَوُّر کُن
صِدایِ مُوج و باران را، کِنارِ پَنجِرِه بِشنُو
ببین اعجاز به زیبایی جمالی تصَوُّر کُن
بِریز چای، تا بُخارَش بِپیچَد بَر مَشامِ ما
شَبی مَهتابی و آرام، نِگاهی تَصَوُّر کُن
اَگَر حافِظ...
چامک | برکه
در برکهی مهتاب
تو را دیدم؛
نه در آب،
نه در انعکاس ماه...
در آن جایی
که دلتنگی
چهرهی آدم را
به رؤیا تبدیل میکند.
از همان شب
قلمم
دیگر چیزی جز
نامِ تو نمینویسد.
چامک باران ✍🏼
تو را شبیه ابر میبینم؛
آرام، دور،
و پر از بارانی که
هیچکس از آن خبر ندارد.
گاهی تیره میشوی،
گاهی خاموش،
گاهی آنقدر دور
که حتی صدای دلت
به خودت هم نمیرسد.
اما عیبی ندارد...
هر ابری قرار نیست
همیشه ببارد.
بعضی بارانها
باید صبر کنند...
پاییز
دماسنجیست
که تبِ خاطره را
اندازه میگیرد؛
هرچه هوا سردتر میشود
تو گرمتر
به یادم میآیی.
تولدت مبارک، جانِ دل 🌹
چه خوب که در تقویمِ دنیا،
روزی به نامِ آمدنِ تو ثبت شده؛
روزی که شاید خدا
زیباترین اتفاقِ آن سال را
به دنیا هدیه کرد.
آرزو میکنم تمامِ فرداهایت
پر از عشق، آرامش و لبخند باشد؛
و همیشه کسی در زندگیات باشد
که قدرِ...
چمدان دفن شده
در گلویم
چمدانی دفن کردهام؛
هر شب
دستهاش را میگیرد
و از میان حنجرهام
به سفری ناممکن میرود.
درونش
چند جادهی بیمقصد،
یک مشت آرزوی آبستن،
و پیراهنیست
که هنوز
بوی آمدنت را میدهد.
چمدان
هر صبح برمیگردد؛
خاکآلود،
بیمسافر،
و «نیامدنت» را
مثل سوغات
در گوشه...