پنجشنبه , ۱ آذر ۱۴۰۳
کیست که مرهم نهد بر دلِ مجروحِ عشق...
خسته از عشقم ، ساقی مستم کنشعله ور هستم ، گاهی پستم کندل پر از آتش ، جان چه سوزان استشعله ی این آتش از هجران استساقی امشب می ، بال و پر دارد ؟مرغ تو ساقی ، دست و سر دارد ؟خالی از غم دل ، را کن ای ساقیای مرهم بر دل ، دل که شد یاغی...
آنکه به من وفا نکرد مرهم تو نمی شود ...!...
ظلم است مرهم لطف از ما دریغ کردنچون داغ سوزناکیم چون زخم دَردمندیم...
آه از غمی که تازه شود با غمی دگر جز همدلی نباشدمان مرهمی دگر......
هرچه مرهم میگذارم بند مى اید مگراى وطن خون تو از اروند می اید مگر...
مرهم جان من تویی...
مرهم زخمهای پاییزملبریزاز سکوت برگها...
مرهم حال دلم باش طبیب ماهر من...
زخمی که بر دل آید مرهم نباشد او را...