من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال که دستم به دست توست من جای راه رفتن پرواز می کنم
زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو ، بار دیگر تو
خلاصه ی بهشت لبخند توست
و اینجا هیچ چیز به من نزدیک نیست الا دوری تو
گره کور شنیدی ؟ دل من با دل تو فاصله دور شنیدی ؟ تن من از تن تو
سختم آید که به هر دیده تو را مینگرند
درد نهانی به که گویم که نیست
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
اتاق خلوت پاکی است برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد دلم عجیب گرفته است خیال خواب ندارم
یک بار عهد بستم و نشکستم صد بار عهد بستی و بشکستی؟ دیگر نگویمت که چه ها کردی؟ دیگر نپرسمت که کجا هستی
تو در چشم من همچو موجی چه میشد شبی تو را می ربودم ، تو را می ربودم
روز محشر بخدا خواهم گفت آن که از من تو گرفتی همه ی جانم بود
حاضری غایب شوی در جان من ؟
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
روزی بگفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شب ها بگذشت وز گفته ی خود هیچ نیامد یادت ؟
نیست جز روی تو درمان ، چشم گریان مرا
هر چند بشکسته ای دلم از حسرت پیمانه ای اما دل بشکسته ام نشکست پیمان تو را
عاشق شده ام بر تو تدبیر چه فرمایی از راه صلاح آیم یا از ره رسوایی ؟ تا جان و دلم باشد من جان و دلت جویم یا من به کنار افتم یا تو به میان آیی
من صید دیگری نشوم وحشی توام اما تو هم برون مرو از صیدگاه من
تا تو بخاطر منی کس نگذشت بر دلم
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
کارم ز غمت به جان رسیده است
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج