وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم گویی شکست شیر را از موش باور میکنم وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند این دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم من نیز،...
ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد...
عشق آموخت مَرا شکل دگر خندیدن...
دل زنده میشود به امید وفای یار جان رقص میکند به سماع کلام دوست
آه ای پرنده ی زیبای خوشبخت روزی ازاعماق چشمانت به عمق چشم هایم کوچ خواهی کرد.
از رنجی خسته ام که از آن من نیست بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست با نامی زیسته ام که از آن من نیست از دردی گریسته ام که از آن من نیست از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست به مرگی جان می...
خانه ات را باد برد تشتِ رسوایی و غارت افتاد تو نگهدار به چنگت ، شبِ گیسوی مرا تا مبادا شبِ قحطی زده ی سفره ی ما مشتِ خالی ترا باز کند تا مبادا که ببینند همه خوی ترا موی مرا من حجابم نه حجابِ تنِ آزاده ی خود من...
بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو کجا دیدی که بی آتش کسی را بوی عود آمد؟!
ناله اگر که برکشَم، خانه خراب میشوی خانه خَراب گشته ام! بَس که سکوت کرده ام...
من چنان آینه وار در نظرگاه تو ایستاده ام که چو رفتى زِ بَرم چیزى از ماحصل عشق تو برجاى نماند در خیال و نظرم غیر حزنى در دل غیر نامى به زبان
جانی....... و دلی....... ای دل.... و جانم....... همه تو........!
نبضِ مرا بگیر و ببر نامِ خویش را تا خون بَدل به باده شود در رَگان من...
تو فریاد چشم هایم هستی که تا بی نهایت ادامه دارند تا سایه ای که به وسعت هزار سایه ست سایه ای از هزار روز بی نام و نشان چقدر نور در دستان گسترده ات داری چقدر شب در ناگهانی ستارگانی که فرو می افتند به دنبال تو می گردم...
آن قدر به تو نزدیک بودم که تو را ندیدم در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم شکرانۀ روزهایی که کنار تو راه رفته ام.
رفتنت من را هم بُرد اما مردی شبیه من همیشه در ایستگاه منتظر توست
آغوشت همانند جنگ ویتنام است هرکه رفت یا برنگشت یا اگر برگشت دیوانه بود!
ای کاش یکی بیاید که وقت رفتن نرود!!
با همه جلوهی طاووس و خَرامیدنِ کبک عیبت آن است که بیمِهرتر اَز فاختهای...
ابر بارنده به دریا می گفت: گر نبارم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو هم از مایی........
جوانیها رجز خوانی و پیریها پشیمانیست شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
دنیا همه شعر است به چشمم، اما...... شعری که تکان داد مرا بود
انگار که خداوند معشوقه ای داشته باشد انگار که معشوقه اش ترکش کرده باشد انگار که خداوند تو را در لحظه ی تنها شدنش آفریده باشد زیباییِ تو غم انگیز است