به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینم بهر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان روی زیبای ته وینم
زنده ام تا در تنم هُرم نفس های تو هست مرگ می داند: فقط باید تو را از من گرفت
چگونه خوابم ببرَد؟ وقتی که می دانم بالشم هرچه نرمتر باشد پرندگان بیشتری کشته شده اند...!
تو مثل تمام رفتن ها هستی که برمیگردی و من مثل تمام برگشتنها ؛ اینجا منتظرت میمانم ..!
ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺲ ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺑﺪ ﺁﻫﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﺎ ﺭﻩ ﺗﻮﺷﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ﻗﺪﻡ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﺁﯾﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ ؟!!!!!
شعر خواندم که تو را از سر خود اندازم تو خودت شعر شدی در سر من افتادی
عشق شادی ست عشق آزادی ست عشق آغاز آدمیزادی ست
معشوق من شعر است و هر شعر وقتی نوشته میشود یک وصال است .
نگاهت آباد ای عشق! اما، پلک بر هم زدنت خانه خرابم کرده است
یا به زوال میروم ؛ یا به کمال میرسم ! یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم، بگو…............
آدمها وقتی می آیند موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ولی وقتی می روند با خود نمی برند ! آدمها می آیند و می روند، ولی در دلتنگی هایمان شعرهایمان رویاهای خیس شبانهمان می مانند ! جا نگذارید ! هر چه را که روزی می آورید را با...
چون صاعقه، درکوره ی بی صبری ام امروز از صبح که برخاسته ام، ابری ام امروز...!
از وقتی دوست داشتنت در رگ هایم جریان گرفت جور دیگر زنده ام انگار ماهی های سرخ از زیر پوستم راه دریا را پیدا کرده اند....
دلم باران سرد صبح پاییزی هوس دارد که نم نم می رسد از راه و عاشق می شود شهری ...
ما درختان یک باغ بودیم یکی را شکستند یکی خشکید یکی را آفت ... ما درختان یک باغ بودیم که از دلتنگی هرکدام به سرنوشتی دچار شد مرگ چهره های گوناگونی دارد ولی فرقی نمی کند به مُرده ها فقط می گویند مُرده...!
گر عشق من از پرده عیان شد عجبی نیست پوشیدن این آتش سوزنده محال است...
هر روز به شیوهای و لطفی دگری چندانکه نگه میکنمت، خوبتری گفتم که به قاضی بَرَمَت، تا دل خویش، بستانم و ترسم، دل قاضی ببری
یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه به جز تست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش من آن توام مرا به من باز مده
زهرِ چشمت نکند دستِ هوس را کوتاه تلخیِ مِی نشود مانع ساغر نوشی
نه! ....هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوی دهلیزش به امیدِ دریچه ای دل بسته بودم
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت!
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد ای من به فدای دل دیوانه پسندش.....
در من گره خورده طنابی بسته به هیچم دُور خودم دُور تو، دُور عشق می پیچم
بیا ساقی بزن سازی برقصانم! چونان چرخی! بگردانم سرم غوغاست. بفهمانم! دلم شیداست .مرنجانم