شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
غروبهای سرخ
گم می شوم
در کوچه های دلهره
منتظر غروب تنهایی ام
می بافم
خیالت را
چون پیچکی
که بافته شده بر اندام خاطراتم
بهار من
اگر باشی
باتو زیبا میشود
بازم بهار لحظه هایم
هیچ توفیری ندارد
چه رو به آهن و سیمان باز شود
چه رو به درخت و دریا
من از بسته بودن پنجره ها
-بی زارم!.
(رها)
سکوت می کنم اما،،،
چشم هایم،
-[هنگامِ دیدار]
حرف های تلمبار شده ام را
خوب بازگو می کنند!
لیلا طیبی(رها)
باران که می بارد
شهر پُر می شود از بوسه های
نیمه کاره اَبرها،
که در شب وصالشان
بی مهابا
هم آغوش شدند،
غافل از آنکه رعد
بیرحمانه سلاخیشان خواهد کرد.
نقاشی کن
اندوه بر دل نشسته ام را
بر شانه های زمانه
آنگاه
که می اندیشم
به تو
ای زیباترین نقاشی هستی
وقتی از سپیدارِ پیر
تبر ساختند؛
به زوبینی فکر کرد؛
که از پَرِ عقاب
بر سینه اش خلید!
(رها)
لکنتی ست بر زبانم
که به وقت دیدار
یورتمه می رود در دهانم!
دریغا این اسب چموش،
زیر بار دوستت دارمی نمی رود.
(رها)
--دسته ی تبر،
یا،،،
-- کاغذ کتاب؟!
...
انتخاب؛
با درخت نیست!