ندانستم که تو کی آمدی ای دوست،کی رفتی...
جان نذرِ وصال کرده بودم، هجرانِ ستیزه کار نگذاشت...
بر سر ما خاک اگر دستی کِشد بالِ هُماست
امّت عشقیم و در مِحراب،مولامان علی ست ...
شمع بیت المال را روشن کنید،او رفتنی ست
بر گور عشق خویش شباھنگ ماتمم...
تو اهل قندهاری که چنین سرخند لبهایت و یا اهل دیار سیب های سرخ پروانی
گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم از همین دور ولی روی تو را می بوسم
شهر را مدهوش کرده بوی عطری دلنشین دکمه ی پیراهنت باز است یا درب گلاب؟
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
بهاری می شود ایام ما روزی سراب از کارگاه ابر ها برچیده خواهد شد سعادت در بیابان های لوت زندگی مان باز می گردد خدا هم در زمستان های حال ما گل امید میکارد قسم بر آسمان مهربان دیری نمی پاید همین آهی که بر آیینه یخ کرده به روزی...
رنجِ دانستن دمار از جان انسان می کشد خوش به حال بی خیالان، جاهلان، خوش باوران!
فرصت پرواز کردن ها: همین حجم قفس وسعت آوارگی ها: بی کران در بی کران!
شمع عشقم ، سوختن کار من است...
به جز تو در چشم نظر بازم نیست
جلوهٔ کاغذِ آتش زده دارد جگرم...
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست !؟
عیسی لبی و مرده ام در برابرت ...
آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت ..
ماه پشت پرده های ابر می گرید آه چه تنهاست ماه
وفا به قیمت جان هم نمی شود پیدا فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست .
بمان با من که نقش اصلی این داستان هستی تو در دنیای من چیزی شبیه قهرمان هستی همیشه بکری از بس کارهایت غیر معمولی ست تو مصداق شکوفایی یک گل در خزان هستی فقط در وصف تو یک چیز باید گفت :بسم الله خودت هم خوب میدانی که "از ما...
آرزو در دل شکستم ، خوابِ راحت موج زد...
تا خواسته ام از تو ترا خواسته ام...