تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است!!
چشم های بی کرانت شاخه ای از رود نیل می زنم دل را به دریای نگاهت بی دلیل باغ همسایه همیشه میوه اش شیرین تر است من به این ممنوعه ها همواره می بندم دخیل دست کوتاهم نبین، با سنگ می چینم تو را من که حافظ نیستم خرما بماند...
باشد شبت بخیر ولی یک نفر هنوز... در قلب من به یاد تو بیدار مانده است!
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه ای ورنه پای ما کجا وین راه بی پایان کجا ...؟!
من و در خاک غلتیدن، تو و حالم نپرسیدن به عاشق آنچنان زیبد، به دلدار اینچنین باید
بر هرکه بنگرم، ز تو کامی ش حاصل است آن را که زنده کرده و آن را که کشته ای!
شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی...
دین دارها در فکر گندم های ری بودند بی دینم اما دست کم یک جو شرف دارم
به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر
لیلی شدنم باز در آغوش تو حتمی ست مجنون شو و در کوه و بیابان بغلم کن !!
مُومِنم کردی به عشق و جا زدی، تکلیف چیست؟ بر مسلمانی که کافر میشود پیغمبرش
مرا گر دوستی با او به دوزخ می برد شاید به نقد اندر بهشتست آن که یاری مهربان دارد کسی را کاختیاری هست و محبوبی و مشروبی مراد از بخت و حظ از عمر و مقصود از جهان دارد یکی سر بر کنار یار و خواب صبح مستولی چه غم...
شعر گفتن بعدِ بغض و گریه میچسبد ولی حالمان را عطر ِ یارِ رفته بهتر میکند
این معجزه ی توست که پاییز قشنگ است هر شاخه ی با برگ گلاویز قشنگ است هر خش خش خوشبختی و هر نم نم باران تا یاد توام هر کس و هر چیز قشنگ است کم صبرم و کم حوصله دور از تو، غمی نیست پیمانه ی من پیش تو...
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر!
پیش عقل از ستم عشق شکایت کردم به یهودی گله از ظلم مسلمان بردم
چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
تجویز کرده شعر درمانی کنم رو به روی چشم های تو غزلخوانی کنم شعر فروردینی و اردیبهشتی منع کرد گفت باید نسخه را پاییز و آبانی کنم او خودش تاکیدکرده محضر چشمان تو دیده را وقت سرودن خیس و بارانی کنم تا که من بهره برم از گرمی آغوش تو......
عشاق روز روشن، گِریَند پیش معشوق من هرچه گریه کردم شب هایِ تار کردم
قتل عمد است، کسی را که تو را می خواهد! به نگاه دگری ، از بر خود دور کنی؛
عجب از چشم تو دارم که شبانش تا صبح خواب می گیرد و شهری ز غمت بیدارند
خواب برده ست دو چشم همه ی مردم را من و یادت همه شب تا به سحر بیداریم
عشق ، مابین من و تو ، اعتباری بیش نیست نازنین! دنیا بدون هم ، حصاری بیش نیست اینکه بدجور عاشقت هستم ، خودش یک مدرک است این تعهدنامه ها ، قول و قراری بیش نیست! روز و شب بُگذار ، مردم پُشتِ ما غیبت کنند پیشِ چشمم ، صُحبتِ...