زِ همه دست کشیدم که تو باشی همه ام . . .!
می بوسمت یک روز در میدانِ آزادی می بوسمت وقتی که تهران دستِ ما افتاد
همه پهنای دلم موج به موج عشق توست کاش از دست تو یک قطره محبت بچکد
جز ما کسی به بی کسی ما نمی رسد
از تماشای تو چون خلق نیارند ایمان؟ کافرست آن که تو را بیند و بی دین نشود
مطمئنم گفته بودی : با توام ، تا روز مرگ من فقط شک می کنم گاهی ... مبادا مرده ام؟
مادرم گفت به من : خیر ببینی پسرم مستجاب است دعایش به گمانم با تو...
صبح این ثانیه ی مبهم ِ مهر دست در دست نسیم شهرک سادگی گمشده را می طلبد من و این صبح لطیف در میان این دشت در پی ِ یک فریاد روی یک پله ای از جنس بلور دفتر خاطره را برگ زدیم واژگانی زیبا در دل ِ سبز ترین...
آن نه شبنم بود ریزان، وقت صبح، از روی گل گل ز شرمت ریخت بر خاک آبروی خویش را
ما بر سر آن کوچه که افتاد گذارت ... یک شهر گواه است که مردانه نشستیم
پس از تو ای دلاویزم؛ هرات بعد چنگیزم که هر روزی فرو ریزم به دست پادشاهی نو
زمین از آمدنِ برف تازه خشنود است من از شلوغیِ بسیارِ ردّپا بیزار...
مونسی نیست مرا بعد سفر کردن تو...
چون ماهى افتاده به قلاب شدم که صیاد نفهمیده پشیمان شدنم را...!
من نه آنم که دوصد مصرع رنگین گویم من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم
مو به مو حال پراکنده دلان کی داند آن که درحلقه موی تو گرفتار نشد!
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
آسمان دیباچه ای از رنگ چشم روشنت عندلیبان تا ابد شیدای بزم گلشنت آنقدر بی روسری موی سیاهت دیدنی ست تا رضا خان زنده شد آمد برای دیدنت جزر دریای خزر از صورت ماه شماست عشو های فومنی مشق بهارانِ تنت یک نفر مثل شما خیام را می خواره کرد...
یک دل ، حواس جمع مرا تار و مار کرد زلف شکسته ی تو به صد دل چه می کند؟
عاشقش باشی ولی او مذهبی باشد چه باک؟ کافری را چشمِ بسته سوی مسجد می برد!
خویشتن را کرده ام گم تا طلبکارم تو را...
گرچه یوسف به مثل صورت زیبا دارد او عزیز است که در خانه زلیخا دارد نرود برکه ی دل مرده بجز بر دل خاک رود آنست که اندیشه ی دریا دارد وارث روح خداییم جنون پیشه کنید که به عاقل ندهند آنچه مسیحا دارد نرسد دست سکندر به تن آب...
نخواه چشم ببندم به روی رفتن تو... که وقت رفتنِ جان، چشم باز می ماند...
دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم