هم صحبتم کسی نشود جز خیال یار...
ترسم از تنهایی؛ احوالم به رسوایی کشد ترس تنهاییست؛ ور نه بیم رسواییم نیست
بی کسی دل های غمگین را کُند غَمخوار هم غم دل ما را نوازش کرد و دل غم را نواخت...
طبیب از درد می پرسد من از درمان درد اما نه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمان است
نشست یار چو پیشت، نماز چیست سلیم نماز خویش قضا کن که آفتاب نشست!
من خودم دیدم تمامِ شب چراغش روشن است رفتنت را کوچه هم باور نکرده مثلِ من
گر رفت عاشورا ولیکن اربعین هست ما از صفر مثل محرم خیر دیدیم
کافرم در عشق امّا ای سیَه گیسو بدان.. مستیِ چشمَت مرا روزی مسلمان میکُند..
هر سرِ خاری به مجنون نازِ دیگر می کند ناقهٔ لیلی مگر امروز ازین صحرا گذشت؟
مرا به گوشه ی آغوشِ خویش دعوت کن مگر به جز تو کسی گوشه ی دلم دارم؟
ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو...
آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن
دست گدایی پیش هر کس بردم، الا او ما را قنوتی هست، اما ربنایی نیست
موج را آغوش سنگ آرام میسازد ، بمان...
گفتم نشین به منظرِ چشمم،به خنده گفت: در رهگذارِ سیل، که بنیادِ خانه کرد؟
تو لذتِ مکاشفه در باغ های مست من قفلِ زنگ خورده ی جامانده بر دری
با هیچکس به کشتن من مشورت مکن ترسم خدا نکرده پشیمان کند تو را...
کِی غم خورد؟ آن که با تو خرم باشد..
تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من
خواب دیدم در جهنم باز دنبال توام بر غم عشق تو حتی مرگ هم مرهم نشد
ما بوی پیرهن را در جان ذخیره داریم شاید نیاید از مصر هر روز کاروانی
نوشتی حاصل فصل سیاهی بوده چیزی نیست نوشتی غم همیشه گاهگاهی بوده چیزی نیست نوشتم سیل اشکم می برد بنیاد ظالم را نوشتی آینه مهمان آهی بوده چیزی نیست نوشتم قلب من را نشکنی جای خداوند است نوشتی کافری و خانقاهی بوده چیزی نیست نوشتم شیشه ی عمر من است...
شبِ ما تا به قیامت نشود روز، که هست پرده ی روزِ قیامت، شبِ تنهاییِ ما
زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید فن تشخیص نم از چهره گریان سخت است !