دلبر جان که تو باشی... مگر میشود آرزویی در من بماند!؟
* من حسودم * اصلا میدونی ... دق می کنم... کسی سمتت بیاد
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری ؟
علم و ثروت را چه خواهم جانِ من من تو را میخواهم ای دیوانه جان
برای من *تو* همه دنیامی ...
هیچکس برای من تو ...نمی شود
بعضی وقتها تو قهوه میسازی بعضی وقتها قهوه تو رو !
من + تو ما نمیشود محشر میشود
ساعت ها را بخوابانیم بیهوده زیستن نیازی به شمارش نیست
تو قرار منی من بی قرار تو
نه از سرم می افتی نه از چشمم کجای دلم نشسته ای که جایت اینقدر امن است
انسانها شبیه هم زندگی نمی کنند یکی زندگی می کند یکی تحمل...
درخت های بیشتر / احمق های کمتر... more trees less assholes
باز شدن غنچه های مهر، خزان را به دست فراموشی می سپارد.
آغاز رژه منظم کیف ها سر صف های صبحگاهی که میروند به سمت باغ دانایی.
بی قرار توام که لبخندت اول مهر و آخر مهر است
هیچ مقداری از آرایش قادر نیست شخصیت را بپوشاند...
افکارت را زیبا کن. زندگی به اندازه فکرهای تو زیبا میشود.
بهترین چیزهایِ زندگی اشیاء نیستند، بلکه لحظاتند.
نگذار زندگی از مقابل چشمانت بگذرد و تو فقط نظارهگرش باشی. زندگی را زندگی کن.
نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی …
فریب مشابهت روز و شب*ها را نخوریم امروز، دیروز نیست و فردا امروز نمی*شود …
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که “ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود