جاده بهانه است مقصود چشم توست من راهی توام ای مقصد درست
همه دل خوشی ام آخر شب ها این است دو سه خط با تو سخن گفتن و آرام شدن
روسری را پیش من بالا و پایین کم ببر آنقَدَر ها هم که می گویند مومن نیستم
ای بسا زشت که در دیده ی عاشق زیباست عشق فرقی ندهد زشتی و زیبایی را
تقدیر چنین میخواست آرامش من باشی
با تو خوشبخت ترین عاشق تاریخ منم
فقط تویی که تو خاطرمی
اگر نمک باعث شوریست... عجیب است یار من این همه " نمک " دارد و شیرین است !!!!
تو با من قدم بزن من تا ته دنیا جاده میسازم...
از همه دور می شوم ، نقطه ی کور می شوم زنده به گور می شوم ، باز مقابلم تویی
غالبا در هر تصادف می رود چیزی زدست لحظه برخورد چشمت با نگاهم دل برفت ...
تکلیفم را روشن کن... به صبر آمدنت بنشینم یا به تحمل نیامدنت؟
فراموشم شد که قرار بود فراموشت کنم من هرگز چشمهایت را نمیبخشم...
چشمات اوج آرامشمه نباشی قلبم نفس نمیکشه
صدایت که میکنم همین که جانم بگویی در دلم بهار می شود...
در جریانی که؟ یه دل دارم ،اونم تو بردی
عاشقی قسمت ما کرده فقط "آهش" را..
تا وقتی هستی حال و هوایه همه چی خوبه بودنت رو شکر
آرامش ابدیه روزی بیاد که سرمون رو یه بالشت باشه
نذر کردم برا رسیدن به تو
و در معراجِ آغوشت، پر از حالِ خوشایندم...
او سرزمینِ مقدس ِ من است با شانه هایی امن آکنده از اکسیر حیات
ای عشقِ پدر نامرد سر سلسله ی اوباش این دم دم اخر را این بار به حرفم باش
جزعشق تو گناهی نیست در نامه ی اعمالم