چای🌱
وقتی چای مینوشی...چای بنوش.
پایان ها شروع است. شروع ها نزدیک است.
شروع ها سنگین است!
پایان ها غمگین است!
اژدهای کوچک پرسید:«اگه بعضی ها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟»
پاندای بزرگ گفت:«تو باید راه خودتو بری.بهتره اونها رو از دست بدی تا خودت رو.»
بعضی وقتا هم...تو تمام میشوی ولی ، تمام نمیشود:)
«خواهند بپرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست..!»
"ای کاش میتوانستم افکار پریشانم را شانه کنم..!"
آیا قلب بیشتر از ذهن شایسته آلزایمر نیست؟
"سینه تاریک من،سنگ قبر آرزو بود..."
روزهایی هست که بلندشدن، خودش پیروزی است.
«ترس مانع مردن نمی شه، ولی می تونه مانع زندگی کردن بشه.»
گفتند که تو با ما فرق داری
و این برای من بهترین تعریف و تمجید بود...
«و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا میخوانند.»
"وقتایی که هیچ کاری نمیکنی، اصلا وقتِ هدر رفته نیست."
از کلمات میترسم!
از کلمات «زیبا» می ترسم.
هولناک است واژگان زیبای بیمهر،
واژگانی که دم از زندگی میزنند،اما خود مرده اند.
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت!
وقتی برای دیگری فانوس روشن میکنی،
خود به خود راه خودت هم روشن میشود.
از ازل در گوشه ای تنها، بِه از دیدارِ خلق
میگریزم تا ابد از شرّ این دیدارها
وقتی چای مینوشی... چای بنوش!