محمدرضاکاتب میگه:
گاهی آدم به خاطرعبورازمرحله ای
چنان دردمی کشدوتغییرمی کندکه دیگر
خودش هم نمی تواندخودش رابشناسد.
غم انگیز بود
انگیزِ حمل بُغضی چند تنی روی گلو
+ در چه حالی؟
- حال گرفته ی استمراری
کلمه آدم میکشه !
یه وقتایی دستتونو چاقو میبره
یه وقت لبتون رو کاغذ می بره
اون وقت که با کاغذ میبره دردناک تره
چون کاغذ برای بریدن نیست !
کلمه نیومده بود ما باهاش آدم بکشیم
اومده بود ما باهاش به هم ابراز محبت کنیم
دست همو بگیریم
غم...
گفت :مادر جان
اگر روزی رفیقی مهربان آمد زِ تو پرسید فلانی کو؟؟
بگو: نا خود آگاه شبی جان داد!!!
اما تا لحظه آخر چنین میگفت
رفیقانم،عزیزانم