بعد نومیدی بسی امیدهاست از پس ظلمت، دو صد خورشیدهاست
به هنگام سختی مشو نا امید که ابر سیه بارد آب سفید
از درگه همچون تو کریمی هرگز نومید کسی نرفت و من هم نروم
مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد!
پناهم بده تنها مرز آشنا! پناهم بده...
دستانت را میگشایی گرهٔ تاریکی میگشاید ...
این زبان را چون کلیدی دان در گنج سخن پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
توان نان خورد اگر دندان نباشد مصیبت آن بود که نان نباشد
مدارا بالاترین درجه قدرت و میل به انتقام اولین نشانه ضعف است . .
بجز این گنه ندانم که محب و مهربانم به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری
گر چه کردم ذوقها از آشناییهای او انتقام از من کشید آخر جداییهای او
ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
گرم هزار تعنت کنی و طعنه زنی من آن نیم که ره انتقام برگیرم
هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد ز دست دوست نشاید که انتقام کنند
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن خونابه میچکد همی از دست انتقام
گر جور روزگار کشیدم، شگفت نیست یارای انتقام کشیدن نداشتم
در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن این قضاوت انتقام از بی گناهی دیگر است
دو دشمن شادمانی انسان رنج و بی حوصلگی است
دوست تو کسی است که دشمنانش با تو یکی باشد
بد مکن هرگز / بترس از انتقام روزگار آری آری چاه کن افتاده دایم چاه را
عشق یعنی چیدن یک بوسه از لب های یار عشق یعنی سوختن یک شمع در شب های تار
انتقام می گیرم از چشم هایت به خاطر تمام لحظاتی که بهانه ی اشک هایم تو بودی