متن اشعار بهزاد غدیری
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار بهزاد غدیری
دلم از شهد لبهای تو جامی پر عسل می خواست
بغل وا کن دل آشفته امشب یک بغل می خواست
کنار دل دمی بنشین ، که تنهایی امانم برد
نوای ساز دل بشنو دلم گویی غزل می خواست
میان خواب و بیداری خیالی راحت و آرام
دل تنگم هوای عاشقانه،...
ای که در آئینهی دل، نقش یاران دیدهای
در شب تنهائیام، پایان هجران دیدهای؟
نسترن های خیالم در بهاران دلت
در خزان مانده ،تو دل را در بیابان دیده ای؟
عشقمان زیبا چو دریا آبی و بی انتها
ای دریغا تو به دریا غیر طوفان دیده ای؟
خاطرات عشقمان چون...
.
فصل بهار میرسد ، رقص بنفشه دیده شد
گل چه به ناز آمده، برگ گلش خمیده شد
بوسه زدی که بر لبش، شمع سحرگهت شود
شعله ی شمع را ببین طبع سخن چکیده شد
از رخ یار ماهرو ، ناز غزل خریده دل
نغمه ی عود خوش نوا، ساز...
روزی در تو میروییدم،
چون شاخهای پنهان در خونت،
آرام و بیصدا،
به تپشهایت گره خورده بودم.
چشمهایم را مینهادم
بر سایهی نگاهت،
چنانکه خواب،
بر پلکهای تو خانه کند.
و جهان،
در فاصلهی کوتاه نفسهایمان،
به سکوتی جاودانه بدل میشد.
رهایم کن از حصار روزمرگی و غبار فراموشی...
بگذار جانم در نسیم بیپایان حقیقت سبک شود
و نگاهم در روشنای بیکران آگاهی شفاف گردد.
میخواهم سکوت خویش را در آواز ستارگان بجویم...
بر صفحهی آسمان نام خود را با جوهر سپیده بنگارم
و برای حیرانی انسان، شعلهای از حضور باشم؛...
عشق آمد و زبان دلم ، غرق ناله شد
با چشمهای مِی زده ات هم پیاله شد
پایان قصه را نرسیدن خراب کرد
وقتی کتاب عاشقی ام چهل ساله شد
حتی هنوز یاد تو را شعر می کنم
با رفتنت جوانی من استحاله شد
مهمان لحظه های من و غافل...
من قصهگوی عشق ، اما بیصدا بودم
عاشقترین بودم، ولی بیادّعا بودم
وقتی تو ماهِ شبفروزِ بزمها بودی،
خورشیدسان، پنهانشده از چشمها بودم
چون صخرهای آرام، دوشادوش تو ماندم
با آنکه سرگردانترین موجِ فنا بودم
از دردهایم دَم نزد لبهای خندانم
من خنده بر لب، غرقهی بحرِ بلا بودم
با...
لباسی نو بر تنِ انتظار پوشیدهام،
قرار بود بیایی...
نیامدی،
اما هنوز زیبا ماندهام.
این آخر هفتهها دلم میگیرد
بر غربت رفتهها دلم میگیرد
با فاتحهای یاد کنید از اموات
از درد نگفتهها دلم میگیرد...
رنگ چشمم گر تو باشی، ارغوانی میشود
حال و روزم بی تو، گویی ناگهانی میشود
چشمهایم خیره میمانند بر در، بیدلیل
انتظارت، دلنواز و نردبانی میشود
اشکها بیمهریات را از نگاهم میبرند
لیک یادت در دلم، حکم خزانی میشود
عشق، دیواریست از موجی پریشان و لطیف
هر که محکم ایستد،...