من آن موجم که یک ساحل ندارد در این دنیا یکی همدل ندارد غروبی سرد و دلگیرم به دریا که اندر ساحلش منزل ندارد منم پروانه ای بی شمع و بی گل که جز حسرت در آن محفل ندارد چو مرغِ عاشقی از جان گریزان گمانم کنجِ سینه دل ندارد...