متن اشعار رقیه کریمی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار رقیه کریمی
دلم گرفت از سکوت شهر بی هم نفسی
کتبت من الشعر صامتی یا حلمی حلواتی
نشانیت را می گردم در سکوت صبح بارانی
ذرقت فی حلمی لیلة وجهک قمر ایامی ...
سری بزن به غروب پر تلاطم نیم جان من
اقرا مع قلبة فاتحه الحزن یا حیاتی ....
شکست رد پای نفس هایت در این حوالی
مضی الزمان یقول قلبی یا خلابی ...
باکی ام نیست بیایید و به دارش بزنید
این سگ سوخته پا را به کنارش بزنید ...
سهمم از لبان تو پک آخر می شد
طعم تلخ گس ساغر می شد ....
این منم حضرت تنهایی شب
این منم برکه غم دوخته لب ....
حالا که راه مون جداست
دلتو حوش کردی به چی ؟
احساسمو کشتم تو تنم
بگو شدی راضی به چی ؟
این که غرور من شکست
این تو رو راضی تر نکرد
برای فریب دادن من
دلت که بد بازی نکرد
حال و هوای این روزام
تاوان اشتباهامه
بی جایی...
حکم این شهر برایم قفسی تاریک است
طرز دلتنگی من مثل پلی باریک است ...
در دل آشوبی من ثانیه ها تقدیر اند
اشک هایم گله ای نیست که بی تقصیر اند ....
گره بخت مرا دست فلک باز نکرد
سرنوشتی به جز غم که آغاز نکرد ....
حجمی از زخم در این سینه تلنبار شده است
دست من نیست که این دل خود آزار شده است ....
در شب تند سکوت قلم بغض شکست
تلخی زمزمه ای پیکره حوض نشست ...
از هم آغوشی ما حنجره رنگ گسست
گرمی نطفه درد پیکره ننگ نشست ....
از سیاهی دلم صبح دهان باز نکرد
سفره قلب مرا بر فلک آغاز نکرد ....
من خود شعر شدم قافیه ام درد کشید
حجم سنگین غمی به فصل پر درد رسید ....
در شب دفتر عشق سخن از خاطره هاست
این دل آشوبی من گله از فاصله هاست
شرح بی تابی من نم نم باران دارد
عصر دلتنگی من حالت زندان دارد
رگه های غزلم به نام سهراب رسید
که کسی همچو دلم واله وبی تاب ندید
بی تو اشعار رها در...
تصویر خیالی تو در آب شکست
این عشق زمینگیر به مرداب نشست ...
قصه عشق من از چشم تو آعاز شده است
جوهر پلک تو نیز قافیه پر داز شده است ...
گیسوانت دم به دم پیچ و خم یک جاده ای
پر تردد سر به سر گویی خیابانی گرفت ....
گیسوی کفر تو خود امشب برایم لشکری است
تا که از او غارتی بر جان من افتاده است
سرخی لب های تو رنج مرا خواهد فزود
جنگی از نقشش چنین دیوان من افتاده است
می روی و خاطرم تاریک و تنها می شود
حجم خالی تنم هم رنگ صحرا می شود
هردمی با اشک ها همبستر غم ها شدم
زیر چتر غصه ای گل واژه نم ها شدم
حالت هر روزه ام لبخند بی معنی شده
روز و شب هایم کنون متروکه سردی شده...
با خیال تو ز هر شب که از خواب پرید
تشنه ای بود که در بادیه ای آب ندید ....