متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
تصور خیالت ✍🏼
محبوب من
امشب خیالم از دنده ی چپ بلندشده
و آینه تصویرم را مات نشان میدهد،
سنگ بزرگی به پیشانی ام می خورد
و رویاهایم فرار میکنند
امشب آسمان آلزایمر گرفته
ماه و ستارگان را به یا د نمی آورد
پرنده ای سال ها کنج قفس
آسمان...
دلتنگی
اتفاق غریبی ست
که به چشم های تو
و قلب من منجر می شود
من و تو
سال هاست کنار هم
راه می رویم
تا دیگران از روی شانه های
ما به ایستگاه برسند
ما شبیه دو ستاره ی دنباله دار
که شروع نشده
به انتهای خط فکر می...
آنکه از درد فراقش گونه ام تر می شود
بی خیال گوید مرنج این روز ها سر می شود
گر چه میداند با خیالش روز ها سر می شود
با دلی آکنده از غم دیده ام تـر می شود
میدانی رفیق
تو مرا فراموش کردی،
مثل نام خیابانی
که دیگر از آن عبور نمیکنی
ولی من هنوز
در پیادهرویِ خاطرهها
آهسته قدم میزنم
با سلامی که هیچوقت
به تو نرسید
زرتشت،
از میانِ دودِ پالایشگاهها گذشت،
و آتشِ مقدس به سرفه افتاد
جام شراب
برای چشم خسته ی من همچو خواب هستی
میان برکه ی قلبم نیلوفر مرداب هستی
تو همان طعمِ مست جامِ شراب هستی.
گناه و جُرم مرا نه، فقط ثوابِ هستی
شمیمِ باغِ بهاری، بغل بغل گلِ یاس..
تو عطرِ گلی مانده در گلابِ هستی.
هزار واژه برای سرودن...
از عشق مان جز خاطری دیگر نمانده
پنهان شوم در خاطرت این نیز زیباست
شانه ی دیوار
رفتی و شب به شانهی دیوار تکیه داد
دل ماند و دردِ خاطرههای چو باد
بعد از تو شهر سردتر از فصلِ برگهاست
خورشید هم ز غربتِ این کوچهها فتاد
چشمان من هنوز به راه تو مانده است
ای رفته، با که گفتهای این عهدِ بینهاد
هر...
رسم رفاقت، ✍🏼
گفتی به رسم عاشقی امشب بیا مهمان من
گفتم نمیدانی مگر تو ماه کنعان منی
گفتی که دلتنگم بیـا ای منتهی عاشقی
گفتم کنارت هستم و هموارہ در جان منی
گفتی نمانـدہ در دلم شور دگر از عاشقی
گفتم اگر لیلی شوم،مجنون دوران منی
گفتی نمانده خاطری...
میزنم بر لبِ تو
بوسه و جان میگیرم
من در آغوشِ تو
حسِ هیجان میگیرم
تا که دستانِ تو را
دورِ تنم میبینم
از نفسهای تو، من
شیرهٔ جان میگیرم
بعد از یک عمر
به درگاهِ خدا نالیدم
گرمیِ دستِ تو را
من ضربان میبینم
گرمیِ دستِ تو را
من...
آماده ٔجنگ به سر فرازی هستیم
در جبهه همچو ذولفقار ثانی هستیم
بی باک و نترس و جان به کف ایستاده
بر حفظ وطن به جان نثاری هستیم
چترِ وارونهی آسمان
روی شانه ام باز شد
چشمانت میان موج دریا
عاشقانه نگاهم میکرد
ماهی قرمزِی انگاهت
در آبی دریا
برایم دست تکان داد
عـقربههای ساعت را در
مردمکِ چشمانت گم کردم
شـهابها از شانهام بالا رفتند
تا ستاره ها را در دامن
پیراهنت بریزند
قـانونِ جاذبه استعفا داد...
در آغوش تو لبخند زدن
پلک زدن همانند نُت دل
انگیزیست ڪه سالها
پیش گم ڪرده ام
تنت بوی تمام شعرهای
عاشقانه ام را میدهد
من با تو متلاطم ترین
موسیقی جهانم
امشب را ,تـــو
برایم نقاشی کن؛
تـــو رنگ بزن به خیالم
میدانم که زیبا میشود...
تمام طولِ شب را
برای تـــو واژه میشوم؛
تـــو بخواب،
شب به خیرهایت با مـــن...
سفر عشق ✍🏼
مینشیند بر لبانم بوسهی آرامِ لبهایت
و میریزد به جانم عطرِ نمناکِ بهارانت
جهان در مشتِ من گم میشود وقتی تو میخندی
که میتابد شبِ من از فروغِ گرم فردایت
دلم امشب زِ کوچههای خیسِ خاطره بگذشت
به دنبالِ قامت سروِ بلندِ خرامانت
زمان از چرخشش میایستد...
یک طرف بارانی از درد یک طرف موجی زِ غم
کشتی بی بادبان را ساحلی امن لازم است
کاش می شد ✍🏻
کاش،،،
در انتهای شبی که نور
از پنجرهها گریخته بود،
شانهای بودی که نرم
در میانِ گیسوان، م
میگشت،
و هر نگاهت بر من
بویِ آرامش میداد.
و تو شرابی کهن بودی
در جامِ دلم، هر جرعهات
مرا به جهانی دورتر
میبُرد،، به جایی که
فقط...
از جایجایت خاطره در جان من جاریست
از شوش و آبادان و شیراز و اراک،نامی ست
زخمی شدی ای میهنم از جورِ نامردان
اما هنوزت غیرتِ خورشید بیداریست
هیهات اگر دستی به قصدِ ظلم برخیزد
در سینهام فریادِ سرخت بیقراریست
هر لحظه از اندوه تو آشفته میگریم
بیتو نفس هم...
پند دل، ✍????
ثبت شده در سایت شعر ایران
گفتمش یار فدای قدمت ن
کند خام شوی
بوسه زنی بر قدمش،
نکند کفتر جلدی بشوی
فارغ از این حال شوی
طعمه ی آن دام ،شوی
نکند دل بکنی از دل من
دست کَشی از من و دل
دیوانه و مست...
غم دل ،،
✍🏼گفتم غم دل با تو شود مرهم و درمان
دیدم که نگاهت غم دل بیشترم کرد
گفتم لب شیرین تو آرامش جانم
آن بوسهی کوتاه لبت بیخبرم کرد
گفتم بنشانم شرر عشق به سینه
آتشکدهٔ چشم خمارت بدترم کرد
گفتم بگریزم ز غم هجر تو اما
یاد...
کجای قلبم را نشانه گرفتی؟؟
که ردپای نبودن تو
بر وسعت تمام دلتنگی هایم پیداست
کجای احساسم را نشانه گرفتی؟؟
که اینطور بی نشان تو را ندارم؛
در تمام ثانیه های دوری و فراق
چشمانم غرق در رویایی بارانی
در سکوتی تلخ نظاره می کند
عکسهای کوبیده به دیوار قلبم...
سهم ما از دار دنیا یک دل افسرده شد
این دل افسرده را هرگز نباشد مشتری
مــحــبــوب مــن
تُـورابایدیواشکیخواست
یواشکی "بغـل" گرفت
یواشکیبرایت شِعـر خواند
ویواشکیبه دیـدارت آمد
تُـو را نبایدبهجمعآدمها بُرد
دوستداشتنهاییواشکی
دوامشان بیشتر است
اصلا،باید تُــو را
یواشکی خواست
مغرور همیشگی مـن