متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
دستانم، شاخههای سوخته،
در بارانهای بیامان انتظار
نقاشی نمیکنند جز نام تو را
اشک، چشمه شد
در مشتِ سنگ،
پلکِ خسته بارید
دنیا بویِ نم گرفت.
چراغِ دور افتاده،
در شبِ سیاه دانه پاشید
رویا سبز شد
چشمِ تو ابرِ بسته بود،
من به باد آموختم دعا
باران از دلِ من آغاز شد
جانم، چون قایقی شکسته بر موجِ غم،
در سکوتِ شب، ناله سر میدهد.
رویاهایم، چون پرندگانِ
بیآشیان در بادِ سرد، گم.شدند
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
نگاه تو
سیمای زیبایت مرا از شهر بیرون می کند
تا مـرزِ بیتابی دل از عشق تو افســون میکند
تصویر تو افتاد بر شیشه ی خاموشِ دل
این کلبه ی ویران را چون هامون می کند
در وسعت چشمان تـو، گُم می شود دنیای من
وقتی سکوت ازحنجرم، فریادِ محزون...
گیسوانت رودیخانه،ست که از
شانههایت پایین میآید
و ماه در پیچِ آن چون ماهیِ نقرهای
گم میشود؛
برای لمس دستانت تور نمیخواهم،
خیالم را به آب میسپارم
وقتی تو لبخند میزنی،
ماه از خجالت سرخ میشود
و شب تمام رازهایش
را در دامن تو می گذارد،
باغ احساس
بیادربـاغِ شعرمن همین امشب به مهمانی
کنـارِ ساقی و مطرب دَمی بنشین به پنـهانی
شبیهِ ابـرِ پاییزی، چه زیبا و دل انگیزی
بیا از آسمان امشب با چشمِ بـارانی
بخوان شعر مرا با شور، به نای و نغمه ی ماهور
غروبِ آسمان را ببین، ای مـاهِ کنعانی
سراغِ...
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار؟
موجها نامت را زمزمه میکنند،
و من بیصدا در آغوش دریا،
میان رویاهایم با تو قدم میزنم
در برگبرگ خیال
امشب ماه را به گوشهی زلفت نهادهای،
گویا که درِ باغِ خیالِ مرا گشادهای
لبخندِ نازِ تو، غزلِ نابِ عاشقیست،
ای مه! تو خود ترانهی جاودانهای
چشمِان مستت شرر ز آفتاب گرفت،
با هر نگاه، چراغِ جهان را فتادهای
زلفت چو شبنمِ سحر به نسیم سپردهای،
در...
نکند لحظهای از یادِ تو فراموش شوم
نکند با غمِ اندوهِ تو مدهوش شوم
نکند دوریِ چشمِ تو مرا خسته کند
نکند در شبِ این فاصله مغشوش شوم
نکند عطرِ نفسهای تو را باد بَرد
نکند در تبِ این حادثه دل ریش شوم
نکند نامِ تو افتد ز لبِ خاطره...
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
عشق در چشم شب، ✍🏼
عشق آمد و دریا در رگ رویا بیدار شد
نام تو مثل پرندهای از پنجرهٔ روحم پر کشید
ماه روی شانههای خیابان نشست و به تو فکر کرد
در باغِ خیال من درختان با صدای تو شکوفه دادند
باد از میان موهای جهان گذشت و...
در سایهها گم میشوم،
بینام، بینقشه، بیصدا…
دور از نفسهای زمین،
در خوابِ سنگینِ هوا.
از بغضِ باران اومدم،
تا انتهای بیکسی،
در من چراغی روشن ست،
یاد روزهای بی کَسی
نه دل به فردا بستهام
نه ردّی از گذشته هست
تنها سکوتی مانده،ست،
از روزهای همنفسی،
روزای خوب و...
بوسهٔ عشق ✍🏽
بوسه میخواهم شبی آیی لبم را تر کنی
یا بیایی و تمنّای وصالم را شبی باور کنی
بغض دارم همچو زندانی از این درد فراق
میشود روزی بیایی غصه را کمتر کنی
خستهام از این همه شبهای تلخِ انتظار
میشود روزی بر احوال دل من نظر کنی...
خستـه ام از زنـدگی با غم تبانی میکنم
دفتـرم را می گشایم شعرخوانی میکنم
گم کردی
میان دفتر شعرم مرا گم ڪردے و رفتی
نوشتم بی" تـو" میمیرم تبسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بی" تـو" غمگینم ،توشتم بی" تـو" افسرده ،
مرا با این صفت ها هم ،تجسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بعد" تـو" شبها ،دل من ماندِه و غمها ،
تـو...
مدتیهستکهدرگیرسوالیشدهام
تو چه داری که مناینگونههواییشدهام
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
.
عشق از دلِ کوچکِ دفترم
یکباره بلند شد
و آرام گفت:
اجازه هست
دوستت داشته باشم؟