متن اشعار علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار علیرضا فاتح
✨
تو را خبر ز دلِ غرقِ شرار باید و نیست
قرارِ جان به حضورِ نگار باید و نیست
که هرچه هست، همه در رهِ عشق گم گردد
به غیرِ عشق، رهِ اختیار باید و نیست
تو را خبر ز شبِ بیسحر باید و نیست
چراغِ دل به فروغِ نظر باید و نیست
✨ مقدمه ✨
«غزلی در ستایشِ روشنایی عشق؛
آینهای که هر شب، رخِ ماهِ تو را بازمیتاباند...»
---
"آینهی دل"
آینهی دل من است، چشمِ روشنای تو
عمر من آفتاب شد، در پرتوِ صفای تو
هر نفسم ترانه شد، با زمزمهی دعای تو
جانِ من آرام گرفت، در سایهی وفای...
هر نگاه،
انعکاسِ توست در دلِ من،
و جهان، جز تو، صدایی ندارد.
هر نگاه،
تکرارِ توست در آیینه،
و جهان، جز تو، تصویری ندارد.
خورشید بر شالیزار میتابد، همانند برقِ چشمانت.
لاهیجان، آغوشیست که در آن عشق جوانه میزند.
چایِ تازهدم، شبیه لبخند توست؛ گرم و آرام.
هر نسیمِ صبحگاهی، عطرِ دستهای تو را دارد.
بارانِ لاهیجان، نامِ تو را بر برگهای چای مینویسد.
«دستت را به من بده،
دستهای تو با من آشناست...»
✨ الهام از شاملو، اما با رنگ و بوی لاهیجان؛
جایی که نسیم صبحگاهی بر برگهای چای میوزد
و دستها، پلی میشوند میان تنهایی و آرامش...
─── 🌿 ───
"دستهای تو با من آشناست... "
چونان نسیمِ صبحگاهی که بر...
باور داشتم که مردی بتواند
از نگاهِ زنی، جهانی بنا کند،
و بر آن، باران و کوه و مهتاب ببخشد...
دارم از یک وطن سخن میگویم،
که در آغوشِ توست.
هر خندهات، خیابانیست پر از چراغ،
هر اشکات، رودخانهایست روان،
و من، در این سرزمین،
هر روز دوباره متولد میشوم،...
باور نمیکردم که عشقی بتواند
جهانی بنا کند،
و بر آن، باران و ستاره ببخشد و رؤیا...
دارم از یک جهان حرف میزنم!
تو افقِ منی،
چشمهایت،
صدایت،
هر تپشِ قلبت،
راهیست به سوی زندگی.
من در نگاهت متولد میشوم،
و در آغوشت، آرام میمیرم.
تو را
به جای هر سلامِ نگفته
و هر نگاهِ نرسیده
دوست میدارم
چون تمامِ جهان
در چشمهای تو جمع است...
عشق
راهیست
که عقل در آن
کفشهایش را جا میگذارد
و دل
برهنه میدود...
تو همان
خاموشیِ پرآوازهای
که در تاریکیِ شب
جهانِ مرا
به هزار صدا میخواند...
عشق
نه قصه است
نه افسانه
عشق
همان دستیست
که در سختیها
رها نمیکند...
چشمِ من
جز تو را نمیبیند
که دیوانگیات
آیینهی جنونِ من است...
میانِ انبوهِ صداها
خاموش میشوم
تا شاید
سکوتِ من
کمیابترین فریاد باشد...
نه رگ، نه خون
که هر سلولِ من
از نامِ تو میسوزد
و هر تپش
آوازِ عشقِ توست...
هر صفحهی دل
با نامِ تو آغاز میشود
و هر خطِ خاطره
به عکسِ تو ختم...
بیتو
هر صبح
شبی تکراریست
و هر لبخند
بیمعنا میشود
جز در خیالِ تو...
و از آن پس
هر دیوارِ دل
به نامِ تو شد
هر پنجره
به سویِ تو گشوده...
درختِ بیبرگم
اما ریشههایم
هنوز در خاکِ امید
پنهان نفس میکشند...