برگردان شعر کوردی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برگردان شعر کوردی
نگران نباش،
تنهایت نخواهم گذاشت
زیر سایهات باقی خواهم ماند
من ستارهگان شبهای سیاه نیستم
که با طلوع صبح تنهایت بگذارم
و باز برای خورد و خوراک
شب به نزدت باز گردم.
فقط تو آسمان من باش
و تنهایم نگذار،
تا به تو ثابت کنم
حتی در روز روشن نیز،...
[چشمهایمان]
هر کسی
به دنبال نیمهی گمشدهی خویش سرگردان است
به گونهای که دلش برای لحظهای هم آرامش ندارد،
و دیوانهوار در این سوی و آن سوی به جستجوست
در کوی و برزن
در بازار و خانهها
چهرهی همهی مردم را بررسی میکند
یا سن و سالشان شبیه نیمهی گمشدهاش...
سوار اتومبیلم شدم و
به سوی دشت و صحراهای وسیع راه افتادم
میخواستم آب حیات عشق را پیدا کنم
به سوی سراب دریا رفتم
در هیچ ساحلی آن را نیافتم
سنگها پاهایم را بستند و
زانوهایم خاک بیابان شدند
خاک و خاکستر شدم
فهمیدم که به پایان راه رسیدهام
به...
در قلب هر شاعری
زنی آغوش گشوده است
که نه خودش میخوابد و
نه میگذارد که شاعر
چشم بر هم بگذارد.
اگر با شعر مرا نمیفهمی
با نثر خودم را معرفی خواهم کرد
اگر با صدایم نشناسی مرا،
به آوار نی خواهم خواند و
چون مشایخ برایت دف خواهم نواخت.
تا چون دراویش از خود بیخود شوم و
دعای خیرم را بدرقهی راهت خواهم کرد.
اگر وطنم غیرتی داشت
بعد از مرگ این همه عزیزش،
قلههایش زیر برف مدفون نمیشد
و چشمان سیاهش
خیس از برفاب نمیشد!
و دامنهی کوهستانهایش را
به گیاهانی با ریشههای سخت و عمیق نمیپوشاند
و سینههایش را با
آلاله و نرگس آرایش نمیکرد.
هنگامهی هر غروب
دعای خیر میکنم برایت
به درگاه پروردگار،
میدانی چرا ای وطن!
زیرا، تو از من تنهاتری...
باید من هم چند وقت،
آزادانه حرفهایم را بیان کنم
در طلب حق و حقوق خودم باشم
در پی احقاق حقوق جوانان باشم
در پی گرفتن حق فقیران و مستمندان.
خواستهی من از حکمرانان وطنم این است،
که آنها هم
اندکی شریک غم و درد ملت باشند،
به فکر جوانان وطن باشند
تا که آنها آواره و سرگردان نشوند
تا که در راه مهاجرت،
در دریای اژه، غرق نشوند.
تا دربدر نشوند
تا که به کشورهای دیگر هجرت نکنند و...
[من کردستانم!]
از یک دستم خون میچکد و
از دست دیگرم خونابه و چرک
سرم کورهی سوزان شجاعت و
چشمانم تاریخ ملتی نیرومند است
من گهوارهی تمدن و
فریاد بیپایان انسانیتام!
بدخواهان بدانند،
من فناناپذیرم،
زیرا من کردستانم...
از بهشت رانده شدم و
دروازههای جهنم را نیز، بر رویم بستند!
آه، از این بدبختی!
باید دوباره به زمین برگردم.
زندانهایم روز به روز بزرگتر شدند
ابتدا، شکم مادرم،
بعدن قنداق و گهوارهام
سپس شبح دیوارها و
اکنون، کرهی زمین!
آدمیزاد،
ترسناک است!
حتا در عکسهایشان...
ماهی در مشتی آب هم زنده میماند
ولی ما در این زمین پهناور
با این همه وسعت
برای خودمان مرز و حدود ساختهایم
و رودخانههایی از خون جاری ساختیم
دریاها را پر از زباله و پسماندهها کردیم
و با اینکه ملیونها لیوان آب داریم،
نتوانستیم همچون ماهی زندگی کنیم.
بیزارم از بهشت،
آدمی نیز در آنجا هست!
ای شهر عزیز من!
هنوز هم خوابت میبینم
و در این خوابها،
روزی را میبینم
که همراه با دوست دیرینت، حلبچه!
تبدیل به دو زیباشهر شدهای و
و گروه گروه مردم
از اقصی نقاط جهان به تماشای شما میآیند.
حضور در لحظه به لحظهی عمر تو
اوج خوشبختیست!
همراه با تپشهای قلب تو و
نفسهای زمانه،
تا ابد زنده خواهم بود.
هرگز از مد نمیافتد،
همیشه جلب توجه میکند-
زیبایی!
همیشه در پی رضایت تو بودم
تا حدی که خودم از خودم ناراضی شدم!
راستی تو بگو،
آن آتشی که درون سینهام افروختی،
گر من نباشم،
چه کسی میتواند تحملش کند؟!