متن ترجمه زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ترجمه زانا کوردستانی
هووووووووو!
آنقدر خودت را دور کردهای
فریاد و صدایم به تو نمیرسد
درست مثلِ
حکومت و ملت، این سرزمین!
آرام و قرار ندارم،
دلم در مشتم است و
مضطربم
که کی برمیگردد،
تا آتش عشقمان را
با نفسهایش شعلهور سازد.
در پایان
دلتنگی هر شخص
که میگوید عاشق تو هستم،
تو به پرتوی مهتاب مینگری
در آسمان و
من هم به چشمان تو...
تو آن بتی
که قوم ابراهیم
هواخواهت بود...
شاعر: جبار صابر
برگردان به فارسی: زانا کوردستانی
نه کسی بر ما دری گشود
و نه حتا کسی از پنجرهای بر ما نگریست...
ما در میانهی آسمان و زمین،
غبار شدیم!
راهها از سرمان میگذرند
کوچهها درونمان پیچیده
شهرها در وجودمان پا گرفتهاند
اما آدمها!
گویی که قیامت است و
آدمها چشمهایشان بالای سرشان رفته است
و چیزی و کسی جز خود را نمیبینند.
نه اشک
نه غم و غصه
نه دست و لبهای گرممان
هیچ کاری از دستشان ساخته نبود
ما در دام این زندگی گرفتار شدیم و
حال باید برای زنده ماندن
گوشت و استخوانمان را تکه تکه از دست دهیم.
[چشمهایمان]
هر کسی
به دنبال نیمهی گمشدهی خویش سرگردان است
به گونهای که دلش برای لحظهای هم آرامش ندارد،
و دیوانهوار در این سوی و آن سوی به جستجوست
در کوی و برزن
در بازار و خانهها
چهرهی همهی مردم را بررسی میکند
یا سن و سالشان شبیه نیمهی گمشدهاش...
در قلب هر شاعری
زنی آغوش گشوده است
که نه خودش میخوابد و
نه میگذارد که شاعر
چشم بر هم بگذارد.
هنگامهی هر غروب
دعای خیر میکنم برایت
به درگاه پروردگار،
میدانی چرا ای وطن!
زیرا، تو از من تنهاتری...
باید من هم چند وقت،
آزادانه حرفهایم را بیان کنم
در طلب حق و حقوق خودم باشم
در پی احقاق حقوق جوانان باشم
در پی گرفتن حق فقیران و مستمندان.
خواستهی من از حکمرانان وطنم این است،
که آنها هم
اندکی شریک غم و درد ملت باشند،
به فکر جوانان وطن باشند
تا که آنها آواره و سرگردان نشوند
تا که در راه مهاجرت،
در دریای اژه، غرق نشوند.
تا دربدر نشوند
تا که به کشورهای دیگر هجرت نکنند و...
[من کردستانم!]
از یک دستم خون میچکد و
از دست دیگرم خونابه و چرک
سرم کورهی سوزان شجاعت و
چشمانم تاریخ ملتی نیرومند است
من گهوارهی تمدن و
فریاد بیپایان انسانیتام!
بدخواهان بدانند،
من فناناپذیرم،
زیرا من کردستانم...
از بهشت رانده شدم و
دروازههای جهنم را نیز، بر رویم بستند!
آه، از این بدبختی!
باید دوباره به زمین برگردم.
زندانهایم روز به روز بزرگتر شدند
ابتدا، شکم مادرم،
بعدن قنداق و گهوارهام
سپس شبح دیوارها و
اکنون، کرهی زمین!
ای شهر عزیز من!
هنوز هم خوابت میبینم
و در این خوابها،
روزی را میبینم
که همراه با دوست دیرینت، حلبچه!
تبدیل به دو زیباشهر شدهای و
و گروه گروه مردم
از اقصی نقاط جهان به تماشای شما میآیند.
حضور در لحظه به لحظهی عمر تو
اوج خوشبختیست!
همراه با تپشهای قلب تو و
نفسهای زمانه،
تا ابد زنده خواهم بود.
از خودم میپرسم،
چرا اینقدر دلبسته و وابستهی تو هستم؟!
چرا هر شب در خواب و رویاهایم پیدا میشوی؟!
حیران و وامانده میشوم،
در دشواری یافتن پاسخ این سوالها،
که روزی صد بار از خودم میپرسم...
حیران و وامانده شدهام،
در عشق تو و
نمیدانم چه وقت،
با دست خودم،...
آن صبحیکه گیسوانت را شانه کردم
زیباترین روز عمر من بود
روزی که گیسوانت به زیبایی امواج دریا
بر شانهایت پخش شده بودند
و روح مرا پر از نسیم دلنواز دریای عشقت کرد...
...
صبحگاهانی بود
پر از عشق و مهر و محبت
که تا زمانی زنده باشم
در یاد...
از وقتی که عاشقت شدهام
هیچگاه احساس نکردم که
فقیرم یا ثروتمند
گرمم است یا سرد
سالمم یا که بیمار
ولی همیشه این را میدانم
در خواب و بیداری
از طفولیت تا کهنسالی
همیشه تو را دوست داشتهام.