مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
خوش است عمر، دریغا که جاودانی نیست پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست
با مُهر عشق خورده به نامم، دلت بدان در روی غیر وا نکنی، از سرای من!!!
هر روز در خیال خودم با تو بوده ام خوشحال هستم از تَوَهُّم با تو بودنم
تو خودت حرمت عشقی به دل خزان عاشق خوش بحال منِ مجنون که دلم را به تو دادم
پاییز می وزد و تو لبریز خنده ای امّا من از بهار خودم گریه ام گرفت
پیش آ بهار خوبی تو اصل فصل هایی تا فصل ها بسوزد جمله بهار ماند
حال دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها خوبم اما خوب ویرانم،نفهمیدی مرا
ز دامنگیری پیری اگر آگاه می گشتم به دست غم نمی دادم گریبان جوانی را
مرا ز هجر مترسان، گذشت آن زمان که سخت تر از مرگ فراق و هجران بود
ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی چون فاصله بیت بود فاصله ما
چون گره بگشایی از مو، شام گردد صبح ها پرده چون بگشایی از رو، صبح گردد شام ها
کدام دیده بد در کمین این باغ است که بی نسیم، گل از شاخسار می ریزد
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
یاد تو حس قشنگی ست که در دل دارم تو چه باشی چه نباشی نگهش می دارم. ♥️
کاسه شعر ِمن از دست تو افتادو شکست …! عاشقان ، فرصتِ خوبیست ، غزل جمع کنید
زنده ام،هرچه زدی تیغه به شریان نرسید خیز بردار ببینم خطری هم داری؟
غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا میکند شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند
شیر را شرمنده ی چشمان آهوها مخواه یا نهان کن خویشتن را یا مرا زنجیر کن
رفتنی می رود و مرده فراموش شود زنده آنست که در خاطره ها می ماند
این همسفران،پشت به مقصود،روانند شاید که بمانم،قدمی پیش تر افتم!
سیر گلشن کردی و گل،غنچه شد بار دگر بس که از شرم جمالت،دست پیش رو گرفت
ما ز آغاز و ز انجام جهان ، بی خبریم اول و آخر این کهنه کتاب،افتاده است