بسکه سودای تو دارم غم خود نیست مرا گر ازین پیش غمی بود کنون آنهم نیست
ز شادی در همه عالم نگنجم اگر یک لحظه غم خوارم تو باشی
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
صاف اگر باشد هوای بی غبار دوستی حال دل را می توان دریافت از سیمای هم
دنیا برای تو، تو تنها برای من ای کاش که قبول کنی، این قمار را
شادی صدپشت غریبه باماست ای غم خنجرازآشنا میخوردهمیشه آدم شعر بیژن روشنی
گیسوی تو پیچیده ترین رمز جهان است لطفی کن و افشا بنما اسم شبت را...! ارس آرامی
یک عمر شدم عابد و در صومعه بودم با یک نگهت کافر بی دین شدم امروز ارس آرامی
یک زمان تنها بمانی تو ز خلق در غم و اندیشه مانی تا به حلق
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
مستی لبانت شراب انگورهای نوبری حلال ما که نشد باشد حرام دیگری! ارس آرامی
گفتمش بیا جان بستان بوسه بده گفت بمانش به تمنا که گران شد!! ارس آرامی
شُهره شهر بوده ام در عرصه عشق و امید آمدی مضحکه پیر و جوانم کردی!! ارس آرامی
در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا روزی وفا کنی که نیاید به کار من
از جود وجود عشق موجود شدیم بی جود وجود بی وجودیم همه
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش
گفتی که: مرا یار وفادار بسی هست هستند، ولی نیست وفادارتر از من
یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با منست
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
غصه ام را نخور ای ساحل امن خودکشی سهم نهنگ است دریغ
گاه از زبان، گاهی ز غم گاهی جفای خلق عاشق همیشه زخم ها بر پیکرش دارد
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد یاری که تحمل نکند یار نباشد
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت وآنچه در خواب نشد چشم من و پروین است