تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
جانا ، نظری که ناتوانم بخشا ، که به لب رسید جانم
دل نیست کبوتر که چو بر خاست نشیند از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم
مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغام دوست تا کُنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت
گوش اگر داری دراین بستان سرا هر غنچه ای می کند با صد زبان تلقینِ خاموشی ترا
گرچه من چون غنچه مُهر خاموشی به لب نکهت گل می کند تفسیر، فریاد مرا
روز اول که سرِ زلفِ تو دیدم گفتم که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست.
من شاعر درباری ام و چشم تو کافیست تا خیره در ان باشم و انعام بگیرم
دل چو فارغ شد ز حق، فرمان پذیر تن شود می برد هرجا که خواهد اسب ،خواب آلوده را
مآ برآیِ دیگَران حآلِ قَشنگی سآختیم قِیمتش رآ بآ دِل تَنهآیِمآن پَردآختیم
ما را تو با گرفتن جان امتحان نکن از جان خود عزیزتری داشتیم، رفت
مرا از زندگانی چیست روی دلبران دیدن حیات جاودانی چیست پیش دوستان بودن
برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو
آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند من کافر، همه شب با تو به آغوش کشم
ما جز رضای دوست تمنا نمی کنیم چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست
در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم، تشنه دیدار من است
تو را آن گونه می خواهم که باغی باغبانش را شبیه مادر پیری که می بوسد جوانش را
نمی گویم به وصل خویش شادم گاه گاهی کن بلاگردان چشمت کن مرا گاهی نگاهی کن
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی
عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی قیصر امین پور
روی تو خوش می نماید آینهٔ ما کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا سعدی
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش نیست امید که همواره نفس بر گردد