متن زیبا متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار صدیقه جُر
✍🏼ایــران مـن
مادرم ایران، سرایت جاودان
ای مرا باشی همه نام و نشان
چشمه ی امید تو پاینده باد
نام تو کوبنده باد در هر مکان
خاک پاکت شد مُهر سجاده ام
همچو رستم من یَلِ آماده ام
پا رکابت میشوم ای میهنم
بهر آزادی تو جان می دهم
جان...
دل من مستی چشمان تو را میخواهد
نفسم بوی نفس های تــو را میخواهد
نشود غیر تو کس محرم اسرار دلــم...
دل بیتاب فقط عشـــق تو را میخواهد:
فریب عشق خامت گشته بودم
و رنج بیشماری برده بودم
غزل غزل ترانه شد ،سلام ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
منی که چشم باورم تمام سالیان سال
نشسته بر امید تو و این غم نهانیت
چ ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده باد روزگار ز چهره ات جوانیت
کویر خشک این دلم گرفت...
جام شراب
همچو طعمِ مستیجامِ شراب هستی.
گناه و جُرمِ دلم نه، فقط ثوابِ هستی
شمیمِ باغِ بهاری، بغل بغل گلِ یاس..
تو عطرِ عاشقیِ مانده در گلابِ هستی.
هزار واژه برای سرودن از تو کم است ..
غزل، قصیده، رباعی، تو شعر نابِ هستی.
اگرچه ثانیههایم هنوز رنگ شب...
در چشمانت اقیانوسِ وارونه ایِ
از ستارهها جوشید
قلبم پروانهای از جنسِ ابر شد
و در آتشِ بوسهات ذوب گردید
زمان چون شمعِ نرمِ شد،
و عشق تو را بر ساحلِ
رویاهایم ریخت
مادر
رفتی و زبانِ عشق یکدفعه
لَکنت گرفت و من در جمله ٔ
نیمهتمامی جا ماندم
جان فدای خاک پاکت ای همه دلبستگی
مست از جام جهانت، جان و روانم از تو مست
چشمِ دل قربان خاکت، دل به دریای امید
خاک کویت سرمهٔ چشمم، جهانم با تو مست،
میروم شاید کمی حال دلت بهتر شود
با خیالت روزگارم در نبودت سر شود
در هوایت دل اسیر و جان من
آواره شد
کاش چشمانت بماند گریه ام کمتر شود
رفتنم درمان دردت نیست، اما چاره چیست
شاید این فاصله روزی مرهمِ باور شود
با تو بودن آرزو بود و...
با حسرت نا دیدنت گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را چون فقط کنی تماشا چه کنم.
حافظ و شعرو غزل...
✍🏼تو در باغ گل و بستان، گل زیبای یکتایی
میان جمع مه رویان، دل آرا و فریبایی
دو چشمم هر طرف گردد نیابد بهتری از تو
طبیبی درد و درمان را به بالینم نمی آیی
تو زیبا و دل آرایی میان جمله خوب رویان
توانم را ز دل بردی، به...
غروب دلتنگی پر است
از عطر نفسهایت
نگاه سبز چشمانت
رقص گیسوانت
بر گونه ی سرخ غروب
امشب احساست در
من پرسه میزند، راه میرود
آواز میخواند با صدایی
شبیه به آواز قناری
و من کنار پنچرهٔ چشمانت
به انتظار نشسته ام
نگاهم دقیقه ها را میشمارد
قلبم را کوک...
در میانِ واژگانَم چون مَسیحایی هنَوز
قلبِ مَن با عِشقِ تو دارد جوانی میکُند
با نَسیمِِ نامِ تو این، واژِگان شِعرِ مَن
باز اِمشَب مَست، کَرده. لَن.تَرانی میکُند
باغچه با یادِ تو گُل های شادی میدَهَد
یاس هایِ خَسته ی دِل مِهربانی میکُند
ماه هَم وقتی تو را در خاطرِ...
تو بی شک نیمه ی گم شده ی من هستی
وطنم خاکِ تو شد سرمه ی چشمان ترم
تا بمانَد به عیان نام تو، در نقش جهان
گرچه دور از تو نشستم به غمِ غربتِ خویش
به هوایِ تو نفس میکشم با شوق نهان
هر کجا یادِ تو آید به دلِ خستهٔ من
بویِ یاس از نفسِ باد صبا مُشک...
دلبر امشب باز با ما سر دعوا دارد،، هر چه او عشوه کند در دل ما جا دارد،،،
گرچه نامش،شده موسیقیِ گوش نواز،
چشم مستش به دو عالم سر سودا دارد،
باختم دین و دلم را به، تمنای لبش،
قلب بی جنبه ی من، میل به دریا دارد،
رنج دوری...
دلبر که در دل آید، دل از نظر رباید
با او سخن چه باشد کاندر نظر نیاید
هرگز وجود حاضر در غایبی شنیدی
من درمیان جمع و دلم جای دگر نباشد
گوی سیاه چشمش مجنون عالمم کرد
دل بی خبر از این عشق اندر گذر نباشد
اندر میان دریا موجم...
عاشق، آواره ✍🏼
یک عاشقی آواره ام اشکم به دامان ریخته
از قاب خیس پنجره یک قطره رویا ریخته
حالا نمی گوید دلم هرگز چرا عاشق شده
لیلی به عالم گم شده شورتولی ریخته
اشکی به رخسارم ببین از سوز درد بی کَسی
هجرش کنون بر قلب من با آهِ...
راز چشمانت ،✍🏼 مثل آن موجی که دریا را طوفان میکند
خال لب هایت دلم را سخت ویران میکند
هر که را دیدم، دلش را نگاری برده بود
راز چشمت با دلم بازی پنهان میکند
سایهات چون بر تنم افتد، شود آرامِ جان
عکس تو با دلبری قلبم غزلخوان میکند...
امشب من خسته ام تعبیر یک دریای خاموشم،
سراپا غرق اندوه درحسرت رویای دیروزم،
همیشه در پی شادی میان غصه میگردم،
نشسته گرد غم بر جسم و بر جان و سر و دوشم
در بهشتِ خیالم مادرم
دعایی از جنسِ گندم
بر پیشانیام میکارد
و آفتاب ساقههـای
روحم را نوازش میکند.
ای کاش در اطراف جهان سنگ نمی بود
در کار فلک حیله و نیرنگ نمی بود،
ای کاش نماند به چمن،شاخه ی زردی،،
دیگر خبر از عاشق صد رنگ نمی بود
گر کوه غمی و خبر از دل خوش نیست،
در اوج جوانی جامه ات رنگ نمی بود،،
دیری ست...
دلا کم رو سوی یاری که هر دم درد سر دارد،
که هر دل در هوس باشد مراد عمر هدر دارد،
در آی در کوی عشاقان که گردی محرم جانان،
که جان گر گرد حق گردد همه دُر و گهر دارد،
اگر راز دلی داری مگو اندر میان جمع،
به...