متن زیبا متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار صدیقه جُر
رود مثل عاشقی ست که دیوانهوار
به سمت معشوق میدود،
حتی اگر بداند در آغوش دریا
محو خواهد شد، باز هم میرود.
انسان تشنه مثل لبهای دو عاشق است که سالها فاصله میانشان بوده،
هرنفسش فریاد میزند:«یک جرعه ازلبانت تمام کویرهای دنیا گل میدهند.»
آبادی مثل قلبی است که
دوباره عاشق شده،
خانههایش مثل چشمان معشوق روشن، کوچههایش مثل خطوط دستانش
گرم و پر از وعدهٔ ماندن.
اشک مهتاب هر شب نقرهٔ مذاب
بر گونه ی ستارگان میریزد،
هر قطرهاش داستان عاشقانه، یست
که آسمان از شدت دلتنگی
نمیتواند نگه دارد.
اشک یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت
آنکه دایم نگهش حس تو را داشت منم
آنکه گل کاشت ولی خار برداشت منم
دلتنگی یعنی نقشهیِ گربهای
که تمامِ سهمش از سفره،
استخوانِ پلاکدارِ فرزندانش بود.
کنارت عالمی دارد غزل در باغ چشمانت
نمی دانی چه زیبایی شدم معشوق پنهانت
بیا امشب به بالینم مرا با شعر مستم کن
بخوان با صوت آوازت ببر تا شهر ایمانت
می نویسم عشق و...
می لرزد دلم...
می نویسم عشق و اشکم میچکد...
می نویسم یاد و...
یادت می کنم...
می نویسم ابر و باراݧ می چکد...
شب، سقوطِ ناگهانیِ سرمه است
بر پلکهای خستهی زمین؛
آنجا که خواب،
مرزِ میانِ ما و بیکرانگیست.
مادر،، رفتی و حالا
من یتیمترین کلمهیِ
این لغتنامهیِ پر از دردم.
چه کسی خواسته تا کار به غوغا برسد
عشق و دیوانگی ما به ثریا برسد
قسمت دشمن عاشق نشود روزی که
پیش چشمانِ رقیب دلبر رعنا برسد
تقصیرِ خورشید نیست که دیر میآید،
او هم مثلِ من پشتِ پلکهایِ
بستهیِ تو گیر کرده است.
خورشید، نانِ داغِ چشمانت است
پیشِ برشتهیِ نگاهت؛
بیدار شو که جهان گرسنهیِ دیدنِ توست.
سقوط،
آخرین فصلِ درخت نیست؛
گاهی ریشه در تاریکی
معجزه میبافد.
در من کسی هنوز
به کلماتِ نیامده
دلخوش است.
از بندبندِ این ترکها،
نور سرایت میکند؛
گاهی شکستن،
شروعِ تماشاییِ ماست
تو از تبارِ لالهای، من از تبارِ غصهها
نشسته بر لبانِ من، مُهرِ سکوتِ رازها
تو از تبارِ عاشقی، من از تبارِ بادها
تو شاهِ عشق هستی و، منم غریبِ راهها
تو رو خواستن یه احساسه
یه حسی مثل دلشوره
که وقتی نیستی پیشم
همه دنیام انکاره
یه راهِ بی سرانجامم
که مقصد رو نمیدونه
فقط لرزیدنِ دستام
تویِ دستات میمونه
مثِ بارونِ پاییزی
که رو شیشه میکوبه
همین که هستی و هستم
همین که پیشمی خوبه
نذار این حسِ رویایی...
عیدِ قربان آمد و جانا! منم قربانِ تو
جان و دل را میسپارم بر کفِ دستانِ تو
موجِ مویت میبَرد هوش از سرِ دنیایِ من
غرقِ عشقم در میانِ بحرِ بیپایانِ تو
ساحلِ آرامی و من مرغِ طوفاندیدهام
آشیان دارم فقط در سایهیِ مژگانِ تو
عیدِ من آن ساعتی باشد...
دو لبهایت چو گیلاسِ رسیده
دو چشمانت چو آهویِ رمیده
به چشمانت نگاهی کردهام من
که بر جانم بسی آتش کشیده
چو میخندی شود روشن جهانم
از این لبهایِ شیرینِ گزیده
تو آن گلواژهیِ نابی که هر دم
به روحِ خستهام رنگی دمیده
اگر پنهان شوی از دیدِ چشمم
نباشد...
عید قربان آمد و من هم شدم قربان تو
گرچه من دعوت ندادی پس مهمان تو
مفلسم آهی ندارم در بساطم ناگریز
این دل صد پاره و چشمان تر ارزان تو
عید قربان مبارک
آدم گرسنه
نان،در خیالشان چون خورشید است،
اما بر سفرهشان سایهای جز غبار نمیافتد.
معدههایشان طبلِ توخالی است
که با هر نفس فریاد میکوبد