متن زیبا متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار صدیقه جُر
وطنم، ایران
جان فدای خاک پاکت ای همه دلبستگی
مست از جام جهانت، جان و روانم با تو مست
چشمِ دل قربان خاکت، دل به دریای امید
خاک کویت سرمهٔ چشم، و، جهانم با تو مست،
یک نفر را دوست دارم .
شعری از چشمش نوشتم
آمده با دلبری قلب مرا دیوانه کرد
او نوشته زیر شعرم
.با که هستی غربتی
این همه از رنج و غم
گفتم که شاید قلب
سنگش نرم شود
باز می پرسد
خوش به حال دلبر تو ... افرین
من که...
کاش حجمِ حزن و اندوه از شانه هایت کم شود
برق چشمانت درخشد، همجو یک مرهم شود
بگذرد ابر سیاه از آسمان این دیارِ
هر ستاره در جهانِ هستیات پرچم شود
سخن چو رود روان است
اما کردار، چون کوه.استوار
بسیار گفتهاند
اندک عمل کردهاند.
آدمی را
نه زبان،
بلکه گامهایش
میسنجد.
آسمان بخت ما اندر،میان ظلمت است
ما نمیخواهم ستم را، حق ما یک حرمت است
چشم پوشیدی به روی آنچه در اطراف توست
مثل جسم زنده، ای جایت درون تربت است
کاش حجمِ حزن و اندوه از شانه هایت کم شود
برق چشمانت درخشد، همجو یک مرهم شود
بگذرد ابر سیاه از آسمان این دیارِ
هر ستاره در جهانِ هستیات پرچم شود
از دلم تا لب ایوان شما راهی، نیست
نیمه جانی، ست به قربان شما هر لحظه
اشک را کردم نهان تا دردِ خود درمان کند
آه از بیچارگی اندر جفایش سوختم
من از فرطِ وفاداری به قلب خود جفا کردم
چه در پیدا چه در پنهان خداوندا چه ها کردم
خمارِ لحظه ای گشتم،که ساقی مـِی را می ریخت
شبابم شعله شد، امّا به خاکستر وفا کردم
سـالهـا اندوه را بر قـلـب و روحم کـاشـتـی
درد پـنـهـان داشـتـم درکنج گورم انـداخـتـی
ظُـلـمِ بـیحَـد در وجـودت بـاز لـنـگـر مـیزنـد
ای دریـغـا، هـر دَمـی بـرتار و پودم تـاخـتـی
خیال تو
خدایا ساغر و پیمانهام کو
خیال شمع آن پروانهام کو
چرا حسرت به جانم خانه کرده
خدایا عشق پر افسانه ام کو
نصفِ راه آمدهام، نصفِ دگر را تو بیا
با شتاب آمدهام،لیک تو تا خانه بیا.
سفرِ یک نفره راه به جایی نَبَرد
همسفر باش خدا تا آخر این جاده بیا
نصفِ راه آمدهایم، نصفِ دگر با تو خدا
با شتاب آمدهایم، راه و چاره گُشا
سفرِ یکنفره راه به جایی نَبَرد
همسفر باش خدایا به دل خسته بیا
بشکند پشت تو ای غم کمرم خَم کردی
هرچه اصرار نمودم که برو، رَم کردی
رهِ غربت بگرفتم، تو فریبم دادی
قوت هرروز مرا باز تو از سَم کردی
دام دنیا
پاشید دنیا، دانه ای آخر مرا در دام کرد
آمد کلک با زیرکی جان و دلم را رام کرد
سعی کردم تا زِ بندش واکنم زنجیر را
نغمه ای را ساز کرد روح و روانم خام کرد
زانو به بغل ، به گریه فریاد زدم
از جور زمانه خسته فریاد زدم
با چشمهٌ اشک به انتظارش هر شب
با یاد کسی که رفته فریاد زدم
✍🏼ایران سر فراز،
ای ایران ای سرای پاکان و فرزانگان
مهدِ داد و خرد، گهوارهٔ مردان پاک
از فریدون و جم تا کوروش دادگر
نام نیکت مانده در دفترِ روزگاران
البرزت تاجِ سر، خلیجت گوشوار
دشت و کویرت پراز راز نهان و آشکار
رودهایت چون خونِ زندگی در رگِ خاک...
تو کجایی
تو که بودی،
جهان از پنجرهٔ چشمانت
مهربانتر میشد؛
و زخمهای قدیمیام
به لطافتِ نامت ذل
آرام میگرفتند.
موجها نامت را زمزمه میکنند،
و من بیصدا در آغوش دریا،
میان رویاهایم با تو قدم میزنم
این روزها دلگیرم
نه مثل ابر مثل شهری
که باران را
فراموش کرده است
من همانم که قلبش
در جیب پالتوی زمستان
جا مانده و هر قدم
روی شیشههای شکسته
خاطره راه میرود
آینه هم دیگر راست نمیگوید
چهرهام را در مه نشانم میدهد
چشمهایم دو فانوس خاموشاند
که هنوز...
ایران من، ✍🏼
وطنم چه گویمت من
که تو آرامش جانی
تو به بزم مـَه رویان
همه جانی و جهانی
همه شب زِ تو نویسم
که تو هستی آرمانم
جـَم و جام و مال و ثروت
همه را کنم فدایت
تو ستاره ی سحرگه
به نسیم صبح روشن
تو نسیم...