شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
دارد نوای این شب غمِ آوای ما را
در شامگاه هجران بشنو رَثای ما را
من کشته نگاهت از چشم پر گناهت
از چشم تو بگیرند پس خونبهای ما را
با چشم خویش کندی ای یار گور ما را
با گریه ات نوازی ساز و عزای ما را
ماه عسل...
با باد سفر کن دل
از کوچه گذر کن دل
گلبوته ی شب بو را
از یاس خبر کن دل
تو همسفر بادی
چون قاصدک آزادی
رقص گل سنبل را
پرواز پرستو را
با ساز و نوای عشق
سوغات سفر کن دل
دستی بفشان
همراه دل شکسته ای باش
بی تابی بال بسته ای باش
در پهنه ی دشت آرزوها
همپای غزال خسته ای باش
گاهی به هوای رقص برگی
در پای خزان نشسته ای باش
با هر که وفا ندارد ای جان
پیمان ز هم گسسته ای باش
وقتی که ترانه...
خون بر دلِ ما کرده، آن قامتِ چون رعنا
پرسش نکنی، چون است، این حالِ دلِ شیدا
بی بال و پر و تنها، گشتم؛ در این دوران
هر جا، قفسم بوده؛ ای رویِ توخوش سیما
صبا
سویِ کویت، آمدم، با چشمِ گریان آمدم
با هزاران،درد و رنج؛ چون مرغِ نالان آمدم
دیدمت ،گفتم؛ هوایت، بی قرارم کرده است
رفتی اما، باز هم؛ سویت پریشان آمدم
با زبان عاشقی، با شعر می گویم سخن
من به دیدارِ تو امشب، هم غزل خوان آمدم
مشتری شد، چشمِ تو؛...
چشم سیاه یار دل را کند ویران
از مستی چشمانش گشتم چه من حیران
شد روزگار من چون ظلمت شبها
تاریک و پر از غصه من هم شدم نالان
صبح یعنی:که غمت دور شود؛ در یادم
صبح یعنی: که دلت شادشود،چون شادم
صبح یعنی: که سرایی ،غزلی،از دل و جان
صبح یعنی: که زَنی، دل به دریا؛ تو بمان
صبح یعنی: که پر احساس شوی، با غزلی
صبح یعنی: که شود، کامِ تو شیرین عسلی
صبح یعنی: که نگاهت،...
گفتم، که با تو، دلخوشم؛ ای تو جهانم
گفتا، تو در دل مانده ای؛ عشقت به جانم
گفتم، که بی تو، من نخواهم؛ زندگی را
گفتا، بمان با من تویی ؛ عشق نهانم
درخیالم، رویِ تو، غم را؛ پریشان می کند
همچو ابری ،دشتِ دل، را پر زِ باران می کند
درشب یلدا، تو را مهمانِ قلبم کرده ام
آشیانم گشته چشمانت؛ که طوفان می کند
چتر می بندم، که بارانت بریزد بر تنم
ذره ذره عشقِ تو، دل را که، مهمان می...
کمندِ زلفِ تو ، رقصان ؛ میانِ بادِ نوروزی
هرآن کس دید ، زلفت را ، روان شد ؛ سوی بهروزی
میانِ ظلمتِ شب ها ، چو از رُخ ؛ پرده بَرداری
دلِ تاریک عاشق را ، به عشقِ خود ؛ برافروزی
بیفروز ، آن چراغِ دل ، تو ای...
شب است و باز دلتنگم دوباره
به جز از دل سرودن نیست چاره
خاطرِ عشّاق، را خوش می شود ،در کوی یار
مطربا دف زن، که غم میرَد،چو آید آن نگار
دلتنگم
به دلِ بیدلِ عاشق شده، جانانه قسم
به می و ساقی و آن نرگسِ افسانه قسم
به همان، پاکیِ دلهایِ شکستهِ به سحر
یا به آن قطره یِ بارانِ بهارانهِ قسم
به دلِ ریش شده، از غم و هجرانِ نِگار
یا به آن، شکوهِ دل، در برِ مستانه قسم
به...