شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و...
در میان رؤیای تو
ماه، لابهلای گیسوانت
گم میشود...
عطری که از خواب زیبایت میوزد
در آغوش سکوت
جان تپندهام را
سرشار خویش میکند.
ای تمامِ زیبایی،
که با یک نگاه
جهان را در چشمهای من
دوباره
از نو
آفریدهای.
کوچه از نبض زمان
آهنگ گامهای تورا به یاد می آورد
خیابان یک آرشیو شقایق
از رد پای تو به ویترین می چیند
پاییز اشک تورا به تصویر می کشد
شمع هنوز از رویای تو سایه میسازد
گیتار تورا میرقصد
تو بر فراز آشیانه کدام فاخته
آشیان ساخته ای
تا به کِی هیچ مگویم و بخندم به جهان!؟
تا به کی هیچ مگویم و کنم صبر و قرار!؟
از به کِی سلب شده حق شکایت کردنم!؟
از ازل گفته شده ، هیچ مگو و تو بخند
چه غریبانه شبی بود دیشب
من و اندوه و غم و فکر و...
فراتر از اندیشه
از کره ای دور
کهکشانی دورتر
صدای نی لبک یاسمنی می آید...
می توان پنجره را در باران باز کرد
میتوان از ابر پرسید مادر خورشید کیست
میتوان فریاد پیمانه را بر سنگ خواند
میخانه هم معبدیست
میتوان چون سایه مردی مست آزاد بود
میتوان آزاد شد...
جادو شــده ی سِحرِ نگاهت هستم
دیوانه ی آن زلـف ســیاهت هستم
بنداست نفس بر نفست آری عشق
دلخوش به سلام گاه گاهت هستم
پس از تو خاطره عاشقانه تعطیل است
پس از تو کافه و شعر و ترانه تعطیل است
به آفتاب بگویید که نور لازم نیست
به ماه نیز بگویید شبانه تعطیل است
کتاب های مرا یک شبه حراج کنید
نشست های شب دوستانه تعطیل است
هر آن چه دفتر شعر است...
لبخندت
قدیمیترین شکل رویاست
قاطع و خلل ناپذیر
در ناگزیرِ شب
چشمهایت
آفتابِ بیادامه را تا سپیده می رساند
و صبح
بیداریِ پساز فروپاشیست
که با تو
آغاز گشته است
لبخندت را
در شعرهایم ذخیره کرده ام
برای آزادی
برای رهایی ...
گر از یادم رَود عالم
تو از یادم نخواهی رفت
به شرطِ آن که گَه گاهی
تو هم یادی کنی از من
او می خواست به بهشت برود
تسبیحی خرید
و کمی دورتر از خانه او
سگی ولگرد چشم به دخترکی دوخته بود
آنسوتر نان سودای دعوا
قداست کالا
لبخند واژه ای نا آشنا بود
در افق رایانه پرواز
ماهواره بیداد می کرد
افریقا از سیاه مروارید می ساخت
امریکا در قاره...
در تبلور سرد یک نگاه
در سیطره باد
تلاطم امواج خروشان
چه پر معناست
لبخند ماه
بر آنانکه در باغ آفتابگردان
پی آفتاب می گردند
در خم کوچه های این شهر
مرا دیوانه می خوانند...
که خواندم؛
دریا از آن ماست
پارو نداریم
در بندِ حُکمت ماندهام، با این گرفتاری خوشم
ویرانهام کردی ولی، با این نگونساری خوشم
خنجر بزن بر سینهام، زخمت برایم مرهم است
با دردِ تو ای جانِ من، در عینِ ناچاری خوشم
گر مستیام از جامِ توست، ننگم نباشد از کسی
با طعنه و دشنامِ خلق، در اوجِ هشیاری...
تو از تبار برگ گل ، من ، از تبار کاج ها
تو مانده ای در قلعه و من رفته بر تاراج ها
تو بی بی عشقی و من سرباز کی بی همنفس
تو از تبار سرخ دل من تیره تر ، از خاج" ها
تو مثل طاووسی که زیر...
✍️ justfor5436
دلم تنگ است و دلتنگی برای تو
شعریست کَر
قطره ای خُشکیده لایِ چترم،
نگاهش کنی، میشود تَر
کوزه ای از تنهاییم، بُرون تراویده یک من
رویارویِ یک لشکر
ابری آبستن ام، سر زا رفت آتشم،
آه بارانم میسوزاند خشک و تر ....
به نقطه جنون تو ، می رسد هر خیال من
و آتش فزون تو ، در این سفر به بال من
ز قطره قطره خون تو، چکید اگر به دفترم
در عالمی بدون تو ، چه می شود به حال من؟
ز نقطه جنون من، و خلوتی به هر شبم...
میخواست با تو رخت سفر دربیاورد
از چشمهای خیس تو سر دربیاورد
«من آمدم» بگوید و اندوه کهنه را
از ذهن خاک خوردهی در، دربیاورد
میخواست جوجه باشد و هی جیک جیک جیک...
در آسمان عشق تو پر دربیاورد
حتّی اگر عقاب ببارد از آسمان
حتّی اگر که عشق پدر...
سکوتی که بر شانههایم
نشست
پاسخ بیمعنای فریادی بود
که در کوچههای متروک نگاهت
بیهیاهوی یک پرسش
با سرزنشی سرد
بدل شد
تا ریشهی بودنم
در انجماد فاصله
بخشکد
باز آی که ایمان من ، نام تو ، و سجده خورشید
بر مسلخ این شبِ پر غم زانو زده اند.
باز آی ،
که درختان ، شاخه های خالی شان را به
آسمان به نشانه انتظار گشوده اند .
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار...
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه...
گرچــه بد عــهـدی و مـــن از تــو کـمی دلگیرم
بــا خــیالِ تــــــو ولیکــــن همــه جــا در گیـرم
گلِ خــــشکیـده و بی رنـــگِ شـــــبِ پـــاییـزم
که پــــــر دردم و بـی تــــــو ز غـــمـت لبــریزم
دیده ام خـــون شــده از غــربت و از تنـــهایی
در نبـــودِ تـــــو غــــــزل واره ی غـــم انـگیزم...
دل که بـــردی ز دلـــم هـــمدل و هــمراز شدی
لحـــنِ خـوش ســاز هـمایونی و شـهــناز شدی
بر دل غــــم زده ام تـــا کـه نشــستی بی شـک
چــون فـــریبــا صــفتــان، دلبــــرِ طـــنّاز شدی
نــــکند ســــهـمِ دلـــم حــــســرتِ دیــدار شود
بــی تـــو لبـخـــندِ مـــن دلــــشـدهِ بیــمار شود
چــــه بـگویـم که تـــو وامـــق...
کاش در لوحِ دلـــــت نــــامِ مـــنِ تنـــــــها بـود
عــــطرِ شیــــدایی و شیــــدا شـدنت پیـدا بود
می شــــدی کاش مرا همـسفرِ عشـق و چو من
تــا ســـــحر کـارِ دلــــــت ،کـارِ دلِ لیـــــلا بـود
مـــن اگر قافـــیه پرداز شــدم از عـــشق است
در نـظــرها پـــرِ از راز شـــدم از عــــشق است
این...