شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
اشنای امروز شما خاطرات دیروز من است
امان از اشکی که حرف ها دارد
ترسم تا زمان آمدنت در اغوش خاک ارام گیرم
سوختن مرا دیدی سوزان تر شدی
بیا به نام خودت انقلاب کن بانو
و برای شادی قلبت نماز کن بانو
شکسته بغض تو در کوچههای خاموشی
بگو به قافلهٔ غم پرواز کن بانو
به زخمهای دلت مرهمی نمیبینی،
برخیز دوباره زندگی آغاز کن بانو
تمام شهر اگر با سکوت همراه است
تو فریاد شو و عشق...
من تشنه ی شعرم با غزلی مرا سیراب کن
"عاقلی بودم که عشق آمد اَمانم را گرفت
بند بند جسم و جان و استخوانم را گرفت"
مثل شمعی در فراق روی ماهت سوختم
شعله ی این دردِ آمد خانمانم را گرفت
اشک هی می ریخت از چشمانِ خیسم بعد تو
گوهر غلطان دریا بود و جانم را گرفت
سوختم...
تا دیگر بارِ تو را می بینم
مثلِ هر بارِ دیگر غمگینم
کی شود بار دیگر باز آیی
من از آن خالِ لبت گل چینم
قدر هر ثانیه را میدانم
قدر آن لحظه که نزدم بینم
چقدر مست و سرِ حالم من
با همه تلخ با تو ولی شیرینم
ثانیه...
بی محابا میزنم ساز تو رندانه برقص
چشم دنیا بشود کور تو مستانه برقص
چند روزی به همین بـَزم همه مهمانیم
بیخیال رنج دنیا تو جانانه برقص
تا گشودم چشم، دیدم عالمی مهمان توست
هر نفس در سینهام لبریزِ از ایمانِ توست
دل نلرزد بیسبب، از، لرزشِ پنهانِ من
از نگاهت عشق روید ، این دلم سامان توست
با نگاهی، فتنه در جانم فکندی ناگهان
عشق یعنی هر چه دارم زاده ی چشمان توست
بیتو حتی لحظهای...
چارهای باید نمود از، بهر این خاک کهن
آنچه در دل مانده بر جا، غمگسار زابل است
آسمانش هست خاکی و روان آبش ز دود*
،هیرمندِ* تلخ کامم درکنار زابل است
بوده آبش چون تگرگی سرد و شیرین در بهار
گشته هامون خشک و جانم در حصار زابل است
بلبلان...
خواهم که شبی سفر به سویت بکنم
یک شاخه ی گل هدیه به مویت بکنم
از لعل لبانت اگر شکر میریزد
خواهم که دلم عابر کویت بکنم
امروزهم حال دلم بسیار طوفانیست ،،
ماندم گرفتار واسیر واژه های گنگ،
گیرکرده ام در کوچهٔ بن بست و باریکی
رو به دیواری بلند افتاده ام در بند
دنیا برایم سرد وخاموش است چون زندان
مجنون ومحدودم به یک خودکار
یک کاغذ ویک گوشه ی دنجی بدون یار
دنیایی پر...
گاه گاهی به دلِ
خستهی من هم برسان
دستخطی
که نشانم بدهد یاد منی ...
🍃🌸
چشم مستت با دلم بنگر چه بازی میکند
با من عاشق عجب بنده نوازی میکند
چون نسیمی گاه ملایم، گاه طوفانی مخوف
این دل سر گَشته راحال وهوایی میکند
میشود مهمان نا خوانده برایت خاطرات
تلخ وشیرینش عجب مهمان نوازی میکند
مثل هر شب قطره های اشک با من همنشین...
درد دل با هر که کردم درد سر شد آخرش
هر که محرم شد به اسرارم قَدَر شد آخرش
آنکه غم های مرا با گوش و با جان می شنید،
جار زد طوری که عالم باخبر شد آخرش،
دوست را از دشمنان تشخیص دادن مشکل است،
درد دل با هر...
برداشتم قلمم
تا شیرین بنویسم،
تلخی این جهان را!
بیتابشدم اما،
دمنزدم، عادتم این شد!
با خون جگر نوشتهام،
قسمتم این شد..!
نپرس حالِ مرا
روزگارم یار نیست ...
این ذهن نا آرام من،
دست بردار نیست..!
چنان دلتنگ شدم بی تو،
که شد بر من، جهان زندان
چنان نالیده ام بی تو،
که شد بر من جهان حیران
بی تو باشم در امانم، بشنو و باور مکن
حرف های رو زبانم، بشنو و باور مکن
گر تو پرسی می توانی از من بگذری؟
گفتم آری میتوانم، بشنو و باور مکن
روزگاری بر سر سفره ی دل نان داشتیم
بر سر سفره اگر نان رفت، باران داشتیم
رنگ دیگر بود دنیا آن زمان یادش بخیر
از پریشانی فقط موی پریشان داشتیم
رو به روی هم نشستیم و ندیدی روی میز
از همه غوغای عالم ما بهاران داشتیم
کاش، میشد آسمان عشق را تسخیر کرد،،
آب اقیانوس را با آه خود تبخیر کرد،
فکر کردم، رفتنت را میشود از یاد برد،
رفتی و این رفتنت روح مرا زنجیر کرد