خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت...
ما دو سرویم در آغوش هم افتاده به خاک چشم بگشا که گره خورده به هم ریشۀ ما
گریه ام در دل گره شد، ناله ام برلب شکست وای بر قفلی که مفتاحش درون خانه ماند
بیماری من چون سبب پرسش او شد می میرم از این غم که چرا بهترم امروز
تو از میان همه،انتخاب من بودی چرا نتیجه ی آراء ز نام تو خالیست؟
گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند همچو آب از بردباریها به روی خود میار
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
گر ناله کنان دل به تو بندم عجبی نیست جنسی که نفیس است به فریاد فروشند
ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت
دیوانه آن کسى ست که بى عشق سر کند مجنون منم که هرگز لیلا نداشتم
زلیخا همتی در عرصه ی عالم نمی بینم وگرنه جنس یوسف، کاروان در کاروان دارم
به مرگ راضی ام، اما به رفتنت هرگز نرو! بمان و بمیران مرا در آغوشت...
مثل تهران که بغل کرده دماوندش را حل شدن در دل معشوقه که ایرادی نیست
خوش بحالش، به خدا از همه نزدیک تر است گره ی روسری روی رگ گردن تو
بخت مرا سیاه چو گیسوی خود مخواه موی سفید را سر پیری کجا برم
رفتن همیشه بهترین تصمیم آدم نیست پرواز شاید آخرین راه کبوترهاست
تنها شراب چشم خمار تو قادر است میخانه را دوباره پر از مشتری کند
مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی
یک عمر، شکسته است دلم مثل نمازم ای روزه ام از خوردن غم های تو باطل!
گفتى مرا به خنده: خوش باد روزگارت کس بى تو خوش نباشد، رو قصه ى دگر کن
مرگ در کوچه ٔ مستی سگِ غافلگیر است پس به غفلت مرو از مردنِ ناگاه بترس
عمری ست بینِ ماندن و رفتن مُعطّلیم لعنت به جبرِ دائمیِ انتخاب ها...
لطف کن لب های خود را بیش از اینقرمز نکن رحم کن بر این دل ویران استقلالی ام
نیتت خیر است اما باز هم شر می شود می رسی و حال من از قبل بدتر می شود تا رسیدن عاشقیم اما نه از آنجا به بعد مثل دینداری که وقت مرگ کافر می شود چون عبور ابر بی بارانی از روی کویر با وجودت حسرتم چندین برابر می...