شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
عصرانه کنار یار طنّاز ، عالی
با چای و غزل، نغمه ی دلباز ، عالی
در ساحل دریای محبت ز صفا
یارم که شود همدل و همراز ، عالی
بادصبا
امیدی در جهانم کو؟
نشان از بی نشانم کو؟
دلی عاشق، دلی شیدا
بگو جانا! به جانم کو؟
بادصبا
اسیر چشم شهلای تو هستم
فدای قّد و بالای تو هستم
میان جمع دلداران عاشق
تویی مجنون و لیلای تو هستم
بادصبا
از شوق تو رقصان دل دیوانه کجایی
گل بوی و پری نازی و مستانه کجایی
از مستی چشمان تو ماهور پر از شور
ای ساقی و ای باده ی میخانه کجایی
بادصبا
تو باشی و من و دریا و ساحل
نمِ بارانِ پاییزیِ خوشگل
دو فنجان چای داغ و شعر حافظ
دلم می خواهد اینک یارِ همدل
بادصبا
امان از این شبِ تنهایی و غم
امان از لحظه های پر ز ماتم
دلم تنگ است کجایی؟ مهربانم
که پشت دلخوشی هایم شده خم
بادصبا
به دل دارم غمت را ای نگارم
که هر شب بی تو چون ابر بهارم
نصیب لحظه هایم آه و حسرت
نباشی ای دل آرا ، بی قرارم
بادصبا
با من تو بمان و تا ابد خندان باش
در ساحل عشق با دلم رقصان باش
خوشبختی ما رسیده اینک از راه
لبخند بزن به غم ، مرا جانان باش
بادصبا
آبی است تمام آسمانم با تو
زیبایی و شادی جهانم با تو
چون بلبل سرمستم و بر شاخه ی گل
هر صبح سحر ترانه خوانم با تو
بادصبا
تو باشی باتو بودن بی بهانه است
نگاه پر غرورم دلبرانه است
گل ابریشم باغ محبت
به عالم عشق ما جانا فَسانه است
بادصبا
✍🏼 شعر آغوش تقدیم به آغوش امن زندگیم، پدرم:
آن جام بلورین، وسط حوض نشان بود
چون آب حیاتِ گلی از شاخه رهان بود
ای مهر دلت رهزن غم در بغل نور
احساس در اندیشه ی تو، مهرِ وزان بود
آغوش تو مفهوم...
✍🏻 غزل پدر
تقدیم به یار جانم، پدرم:
«آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری»
مرغی بُدی تو نالان، در قالب اثیری
آزادی ات فغان بود، جسمت چو ناتوان بود
روحی که خسته گردید، چون در قفس، اسیری!
دیدم صدا زدی که در روی من گشایید
پاسخ برآمد اما،...
تا کی از ما یار ما پنهان بود؟
چشم ما تا کی چنین گریان بود؟
تا کی از وصلش نصیب بخت ما
محنت و درد دل و هجران بود؟...
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
- هوشنگ ابتهاج -
شبم تاریک و مهتابم تو هستی
عزیزم دلبر نابم تو هستی
به دین عاشقانم ای مسلمان!
نمازم عشق و محرابم تو هستی
بادصبا
دلی دارم نگارا همچو مجنون
ز هجران و ز غمها گشته پرخون
به چشم عاقلان دیوانه ام من
چو ساقی راهی میخانه ام من
چو شیرین و چو لیلی و چو عذرا
شدم سرمست آن صهبای مینا
دو چشمم پر زغم چون پیرکنعان
ز فرقت بی قرارِ یوسفِ جان
غزلگوی...
این دل، به هوایِ تو غزل می خواند
از دوریِ تو ابر، شده می بارد
ای سروِ خرامانِ من ای عشقِ نهان
با من تو بمان، دلم تو را می خواهد
بادصبا
در رهگذر عمر تویی مونس و غمخوار
ای گوهر نایاب! تویی رونق گلزار
محرم به شب بی کسی ام هستی و جانی
جانت به سلامت که شدی یار وفادار
بادصبا
ز دوری تو دارم آه و حسرت
به همراه دلم صد درد و محنت
کجایی؟ بی وفا یارِ دل آزار
شدم محکومِ تنهایی و غربت
بادصبا
فروغ دیدگان من کجایی
شدم بیمار و جانم را دوایی
جهانم با تو روشن، بی تو تاریک
چرا پایان ندارد این جدایی
بادصبا
شدم دیوانه ات، دیوانه ام باش
به ساغر، باده ی جانانه ام باش
اگر گردد به کعبه ، حق پرستی
تو گردان، گردِ من ؛ پروانه ام باش
بادصبا