شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
.
گفتم که صادقم من، قلبم کلک ندارد
مشکن تو قلب من را، زیرا یدک ندارد
در سایه سار چشمت آب و هوا چه عالیست
باور کن این هوا را باغ ملک ندارد
این نغمه ای که مویت با باد مینوازد
در هیچ جای دیگر چرخ فلک ندارد
دل میرود...
زیبایی ماه علت تفسیر تو باشد
بر لوح ضمیرم همه تصویر تو باشد
با تیر نگاهت زدی آتش به دلم رفت
این قلعه ی ممنوعه به تسخیر تو باشد
ای ژاله صفت در دل ابری شده پنهان
باران که شوی سینه به تقطیر تو باشد
سیلاب شدی خشک و تر...
ویرانه منم ای دل! ای دل، دلِ دیوانه
آباد نخواهم شد بی باده جانانه
آتش زده جانم را آن یار کمان ابرو
هر لحظه و هر ساعت همچون پر پروانه
شیدای خراباتم چون قمریکان ای دل!
مست از غزلِ عشقم پیمانه به پیمانه
لا حولَ و لا قُوَّه جز عشق...
می آید آن روز
آن روز زیبا
که غم نباشد همراه لبخند
پروانه ها شاد
بابونه ها شاد
یاس و گلِ ناز مهمان خانه
می آید آن روز
دارم من ایمان
در باغ ریحان
آوای ساراست زیبا و شادان
شبنم بشیند
بر گونه های سبزه سحرگاه
کبکان و مرغان
پر...
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هرچه داد به من
به تیغ بازستاند و به تازیانه گرفت...
دانسته که من چو مبتلایش هستم
آن یار عزیز و آشنایش هستم
دل را که رُبود و شد نهان از دیده
باز هم منِ دلداده فدایش هستم
بادصبا
◾موومان آخر:
در من نشسته مردی
با قصه ایی غم انگیز
شهریوری پر از برگ
در ابتلای پاییز
تقویم عمر این مرد
سی سال سرد دارد
یک لاله زار حسرت...
سازی که درد دارد...
پایین شهر ذهنش
دریای بی کسی هاست
موسیقی سکوتش
یک سمفونی زیباست!
مردی که ساز می...
نگاهت چون شراب ارغوانی
دل آرایی ، عزیزی ، مهربانی
دل هر عاشقی را برده ای تو
گلِ صد برگِ سرخِ بوستانی
بادصبا
آمدهِ غم به زبان از غمت ای دوست ببین
همه جان پر ز فغان از غمت ای دوست ببین
گلِ صد برگ ز تن جامه به صد جان بِدَرَد
نیست شرحش به بیان از غمت ای دوست ببین
کاسه ی صبر ز دستِ دل و من تا که شکست
دیده...
من و گنجشگ دلم
غرق تماشای توایم
نکند پر بزنی
بر سر ایوان دگر
دلم هر شب نمی بیند کسی را مَحرم و همدل
به جز دردِ غمِ یاری که از هجرش غمی دارد
بادصبا
اکنون
نمی دانی
در این غروب سرد
محنت سَرا گشته
بی تو دلم ای دوست!
بی من
کجایی تو؟
دزدیده غم اینک
لبخند هر روزم
باز آ
به جان ، باز آ
تسلیمِ دلتنگی ست
دربند بی تابی ست
دل
بی تو هر لحظه
بشکن !
طلسمِ غم
تا هستم...
نیست همراه دلی
که بگوید امشب
تو چرا دلتنگی
می رسد باز
سپیده دمِ صبح
می رسد نور
پسِ تاریکی
تو بخند و خوش باش
و مگو دلتنگم
و مخوان نغمه ی غم
نیست همراه دلی ...
چه شب غمباری است
شب تنهایی من
بادصبا
مرغکان رویا
زده اند بال و پری
پرِ پرواز گشودند و من عاشق را
به گلستان و به باغ
به تماشای گل سوری زیبا بردند
به تماشای اقاقی هایی
که ز شادی سرمست
شده اند با وزش بادصبا
و چه دلشاد
من و چلچله ها
می خوانیم
من ز تو...
شبی عاشق شدم در حال مستی
که در جان و دلم زیبا نشستی
ز هجران تو غم بر جانم آمد
طبیب جان بیمارم تو هستی
بادصبا