متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
می سرایمت ✍🏼
امشب
میسرایمت بہ خیال
نازک پروانه
بہ شب نشینی یاد
در آغوش پنجره
به همخوابگی برگ پاییزی
بر سنگ فرش خیابانی خلوت
تـو را میکشانمت بہ آغوش
نامرئی عشق و با پیاله ای
از شراب سرخ چشمانت
پُر میکنم حضورت را
در خانه ی احساسم
چه دیوانه...
✍🏻 جانان من،،،،
در کلاس عشق تو آن کهنه شاگردم که باز
می نویسم با غلط من دوصطط دارم زیاد
توهمان استاد ماهر بعد هر خبط و خطا
بانگاهت آتشی افکنده ای بجان ما،،
یلدا،
یلدا بیا،ببین شبِ تارِ و دراز ما
تا صبح، روشن است چو روز انتظاز ما
انار و هندوانه و قصه،الغرض بهانهاند
باشد که بنشیند به پای تو نیاز ما
🎻🎻🎻🎻🎻🎻
شب یلدا خوش است با تو به سر بردن
چون صبح بشکفدبه پای عشق تو مردن
انار دل شکستهام،...
باران رحمت، ✍🏼
در کعبهی چشمانت ما را تو تسلّی ده
بارانِ محبت را بر دل تو نما جاری
دل خسته زِ فریاد و ، آوارهی این دنیا
با نام تو آرامد، ای چشمهی بیداری
هرشب که دلم گیرد از وسوسهی تردید
یادت به یقین گوید، وقت است که باز...
در انتظارصدایت
من زِ هجران نگاهت دل فــگــارم خوب من
همچون اِسپنـدی بر آتش بی قرارم خوب من
دل ربودی با هزاران.دلبری از دین و دلـم
کـن نگــاهی بر من شوریده بنگراشکبارم خوب من
در هوای کوی جانان عمری است بـِنشسته ام
پا گذار بـر قلب ویرانم ببین چشم انتظـارم...
محبوب من
من واسه داشتن تـــو
تموم دنیامو میدم .
توی رنگ اون چشمات
تموم رویامو دیدم
مهمانی حضرت دوست ✍🏼،
تا گشودم چشم، دیدم عالمی مهمان توست
هر نفس در سینهام لبریزِ از ایمانِ توست
دل نلرزد بیسبب، از، لرزشِ پنهانِ من
از نگاهت عشق روید ، این دلم سامان توست
با نگاهی، فتنه در جانم فکندی ناگهان
عشق یعنی هر چه دارم زاده ی چشمان...
آه،، این جمعه آفتابی،ست
منتظر از نفسهای تو!
مولا جان 💔
وقتی تو میآیی،
تمام روزهای هفته مانند
پرهای سفید کبوتر
بر شانههای آرامش عشق مینشینند.
جمعه بوی نانِ تازه و
آوازِ قناریها را دارد،
و من،پشت پنجرهی انتظار مینشینم
تا تو بیایی و کلیدِ خندههای
قفل شده را به...
دلبرانه
✍🏻 چشم بر هم بـِنــِه ای دلبرکم بعد تماشایم کن،،
بنشین در بر من عشق تمنایم کن،،
چند بوسه زِ تنور لب خود جانی ده
بگذار بر لب من وصل تمنایم کن
ترجمان عشق
چو ترجمان خنده ات مرا بهانه میشود
سراسر وجود من پر از ترانه میشود
به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت دفترم ، گل و جوانه میشود
برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل، بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود
دلم...
صبحت بخیر
پلک بگشا نازنینم صبح زیبایت بخیر
دلربا و بهترینم صبح زیبایت بخیر
خواب نوشینت گوارا نوش چشمان خمار
خمره ی چله نشینم صبح زیبایت بخیر
چکامه
باد نام تو را آورد
✍🏽پنجره را باز کردم
باد نامِ تو را آورد
خانهام ناگهان
بهار شد.
چای را دم کردم
بخارِ فنجان نقشِ
چهرهات را کشید
انگار دل من
باز هم لرزید
در اتاق تاریک
فقط چراغِ کوچکِ میز
میدانست
تو از دلم نرفتی
نورش شبیه
نفسهایت...
چامک هفته ✍🏼
چکامه هفته ❣️
شنبه ❣️
تو آمدی و زمان از نفس افتاد،
خورشید بر شانههایت نشست،
و شنبه در رؤیای لبخندت متولد شد…
یک شنبه ❣️
ابرها از چشمانت آغاز شدند،
و باران به جای زمین، بر دلم بارید،
یکشنبه از تو بوی دریا گرفت…
دو شنبه...
پـدر ✍🏼
پدرم به کجا روم و
به کدامین زبان فریاد بزنم ؟
واژه ها درد میکشند ،
کـم میآورند، میمیرند ،
دل تنگم را چگونه با واژه ها
برایت تووصیف کنم ؟
بگو اینک کجایی ؟
کجایی که ببینی بی تو
چگونه غریبانه
سر بر شانهی بیکسی گذاشتهام...!!
خاطرات
دلــم از نــبودنــت پــراســت
هــر روز خــاطراتــم را الــک میکــنم
و جــز دلتنگــی تــو چــــیزی بــرایم نمیــماند نــه تــو آمــدی
نــه فــــرامــوشــی ات
خیــــالی نیســت
مــن هـمـچـون کــوه پــای
نبــودنـت میمــانم
امــا ای کــاش مــیدانستــی
بــی تــو تــمام لحظاتــم
بـه رنــگ پــاییزنــد
✍🏼شب و دلتنگی
شب را هرَس کردند
شاخہ های تاریکی
در تلاجن وهم انگیز سکوت
رشد کرده، قد کشیدند
و تـا صبح جیر جیرڪ ها
جای خالیِت را غم سرودند
✍🏼خورشید منی
توخورشیدمنی، من روشن ازتو
بخوان شعری؛ شکر پاشیدن ازتو
توچون گل باشی؛ وبوییدن ازمن
لب ازمن بوسه ای برچیدن ازتو
کفش های شعرم ✍🏼
نیستی، کفش های
شعرم تنگ شده
پای احساسم تاول زده است
چگونه مسیر رسیدن
بـه تو را طی کنم ...
امروز هم حال دلم،،،،
امروز هم حال دلم بسیار طوفانیست ،،
ماندم گرفتار واسیر واژه های گنگ،
گیرکرده ام در کوچهٔ بن بست و باریکی
رو به دیواری بلند افتاده ام در بند
دنیا برایم سرد وخاموش است چون زندان
مجنون ومحدود م به یک خودکار
یک کاغذ ویک گوشه...
زانو به بغل ، به گریه فریاد زدم
از جور زمانه خسته فریاد زدم
با چشمهٌ اشک به انتظارش هر شب
با یاد کسی که رفته فریاد زدم
❣️چکامه
نسیم از میانِ گلها رد شد،
عطرشان را برایم آورد،
اما خوشبوتر از خیالِ تو برایم نیست
ابرها روی آسمان میرقصند،
باران را از دلشان میریزند،
و من زیرش فقط تو
را صدا میزنم.
شب، جنگل در سکوت نفس میکشد،
نورِ صبح روی برگها میلغزد،
و من میان آن...
مادرم
گیسوان سفیدش را
با شانه ای که
بوی غم میدهد
آهسته میبافت
هر تار مویش
نخی، ست بر پرده ای
که فردا را پیش
چشمانم میدوزد.
شب یلدا
شب یلدا شب غم ها شکستن
به شادی در کنار هم نشستن
شب دیدار ، شب از عشق گفتن
شب بخشش، شب از هم گذشتن