متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
امشب من خسته ام تعبیر یک دریای خاموشم،
سراپا غرق اندوه درحسرت رویای دیروزم،
همیشه در پی شادی میان غصه میگردم،
نشسته گرد غم بر جسم و بر جان و سر و دوشم
دلا کم رو سوی یاری که هر دم درد سر دارد،
که هر دل در هوس باشد مراد عمر هدر دارد،
در آی در کوی عشاقان که گردی محرم جانان،
که جان گر گرد حق گردد همه دُر و گهر دارد،
اگر راز دلی داری مگو اندر میان جمع،
به...
بیا ساقی دلم غم داره امشب
بریز می را که چشم نـَم داره امشب،
بیا ساقی امشب علاج درد ما کن،
سبو پر کن دل ماتم داره امشب،
هیچ زن بابا دلش بر بچه ی شوهر نسوخت،،
خدمت بیگانه، بهرت از وفاداری نیست.
✍🏼مثل عدد یک در جدول ضرب باش
به هیچ کس
بیشتر از ارزشش بها مـَده
بها دادن همان و
طلبکار شدن همان
یک نفر دارد مرا هر دَم هوایی میکند
عاشقم کـرده ولی ، بیاعتنایی میکند
بیوفا با اینکهمیداند دلم درگیرِ اوست
مثلِ یک بیگانه او از من جدایی میکند
خیالت چون پرندهی بیقرار
از مرزِ آسمان میگذرد
و در شکاف پنهانِ ستارگان
به شکل نوربه زمین می تابد
انتظار خطی،ست باریک
بر شیشهی بخار گرفته،
خاطره ها
و من سال هاست
چشم انتظاری را آموخته ام
درخت زندگی هر لحظه
شاخههایش تکان میخورد
ودر سکوت برگ های سبز
و زرد از شاخه فرو می افتدـ
بیا امشب نگاهت
را شناور ڪن
به روے نقش احساسم
مرا دیوانہ ڪن
با خلسه ی ناز نفس هایت
مرا یک دم ببین
با ناز چشمانت
چشمهایت به من آموخت قسم خوردن را
بعد،،عاشق شدن و پای قسم مردن را
چشمهایت به من آموخت دو تا مایهی ناز
دلبری کردن و دل دادن و دل بردن را
عشق را در قلبی من گر تازه می سازی بساز ،
از دل پر درد من آوازه می سازی بساز ،
من زِ درد عشق تو درچاه غم افتاده ام ،
بی درو دروازه ام دروازه می سازی بساز ،
یا، رب،
دلتنگی غروب را باهیچ چیز نمیشود مقایسه کرد،
غروب هارا بدون تو بر دوش دل خسته ام می کشم
حجم این دلتنگی بیش از حد توان من است روزی مراخواهدکُشت،فقدان نبودنت،
نمی دانی وقتی نیستی،
نفس های شعرم به شماره می افتد،
غزل ها در پی قافیه می...
غم به شاخوبرگ دلم چنگ زده
دست در دست شب، بر دلم می تازد
کلمهها خاموش، در سکوت پر درد
چون سایهای که در آفتاب جا میماند.
"غم به شاخوبرگ دلم می تازد
و من همان درختِ تنها، درختی که
به دست باد" میرقصد با برگهای رنگباخته
و عشق یادگاری...
زخم های کهنه ای که بر دلم انباشتی
تو مکن باور که پاییز آمد و برداشتی
دشت دل مفت و زخمِ زبانت مفتِ مفت
روی کهنه زخم هایم زخم تازه کاشتی
یک نفر را دوست دارم .
شعری از چشمش نوشتم
آمده با دلبری قلب مرا دیوانه کرد
او نوشته زیر شعرم
.با که هستی غربتی
این همه از رنج و غم
گفتم که شاید قلب
سنگش نرم شود
باز می پرسد
خوش به حال دلبر تو ... افرین
من که...
کاش حجمِ حزن و اندوه از شانه هایت کم شود
برق چشمانت درخشد، همجو یک مرهم شود
بگذرد ابر سیاه از آسمان این دیارِ
هر ستاره در جهانِ هستیات پرچم شود
سخن چو رود روان است
اما کردار، چون کوه.استوار
بسیار گفتهاند
اندک عمل کردهاند.
آدمی را
نه زبان،
بلکه گامهایش
میسنجد.
دیوانه شدم تا که
نظر سوی تو کردم،
مڹ هستی خود
نذر خط ابروی تو کردم،
یک لحظه گَذارم به سر
کوی تـــــو افتـــــاد،
آواره دلم را به سر
موی تــــو کردم
میروم شاید کمی حال دلت بهتر شود
میگذارم با خیالت روزگارم سر شود
در هوایت دل اسیر و جان من آواره شد
کاش چشمانت بمانَد، گریهام کمتر شود
رفتنم درمان دردت نیست، اما چاره چیست
شاید این فاصله روزی مرهمِ باور شود
با تو بودن آرزو بود و جدایی سرنوشت...
ما به ساحل رفته و کشتی مِحنت غرق شد
نسبتی نزدیک با امواجِ طوفان داشتیم
روزگاران نو شد و رفت ازسر ما خاطرات
یاد آن دوران که با ساقی پیمان داشتیم
بیا امشب نگاهت
را شناور ڪن
به روے نقش احساسم
مرا دیوانہ ڪن
با خلسه ی ناز نفس هایت
مرا یک دم ببین
با ناز چشمانت
از جفایت آنچنان دلگیر و پریشان گشته ام
گر تو روزی در بهشت آیی جهنم می روم