متن زیبا متن اشعار کلاسیک
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار کلاسیک
صدیقه جُر
شنبه ❣️
تو آمدی و زمان از نفس افتاد،
خورشید بر شانههایت نشست،
و شنبه در رؤیای لبخندت متولد شد…
صدیقه جُر
برادر یعنی
برداشتن باری از دوش خواهر،
یعنی پناهِ روزهای سخت
آرامشِ شبهای بیقرار…
صدیقه جُر، ساحل،
در باغِ چشمهایش
گلِ عشق هنوز میخندید؛
اما عطرش بویِ خداحافظی میداد.
صدیقه جُر
ماه را از آسمان چیدم
برای شبهای بیتو؛
ماه هم ترک برداشت
وقتی فهمید تو برنمیگردی.
صدیقه جُر
عشق به دروازهی دروغ که رسید،
رنگ باخت؛ ماه از پنجره افتاد
و شب، دیگر به صبح اعتماد نکرد.
نقاب بر صورت و مُهرِ سکوت بر لبانت،
برایت خانهای آباد و رؤیایی نمیسازد.
صدیقه جُر
گیرم که نصف مردم جهان همه کافرند
گیرم یکی سنگ حجرالاسود ربوده،،
تو چرا مدعی مال دیگران شدی، دزد
وصاحب مال دیگری، تو از چه درد مینالی
مکن،کاری که پا،،،
صدیقه جُر
محبوب من.
آفتـاب را به مـن بسپـار
و فـرداها را به
دسـتهایم
براے تـو و براے
دوسـت داشتنت
همیشه صبـح
را آب و جارو میکنم
صدیقه جُر
تلاقی چشمانم با نگاهت
یک دنیا حسرت داشت
و من سالهاست
درگیر آن نگاه هستم
صدیقه جُر
بعدِ مغرب گشتهام مهمانِ دوست
دیدهٔ جان وا شد اندر خوانِ دوست
حکمت و علمِ زمین و آسمان
جمله یک مصرع شد از گفتارِ دوست
پروانه و شمع ✍🏻
پروانه را گفتند:
چرا به سوی آتش میروی؟
گفت:
او روشناییست.
گفتند: میسوزی.
لبخندی زد: و گفت
پروانه بودن،
یعنی نور را
حتی به بهای سوختن
دوست داشتن.
شمع آهسته گفت:
من نیز هر شب
برای روشن ماندنِ جهان
از خودم
کم میشوم.
آن شب،
نه...
همه عمر سوختم و غم دل نهان نبود
صبح آمد، ولی آن ماهِ درخشان نبود
خواستم با تو بگویم غمِ پنهانی دل
وقتِ گفتن شد و آن یار سخندان نبود
چون پرنده به هوای تو زدم بالِ امید
آسمان بود، ولی بختِ من آسان نبود
اشک در دیده و غم...
🪡
ای کشته اشکها،برنام توسلام
بر شور محرم الحرام تو، سلام
هفتادو دو گل به کوی توپرپرشد
برخاک همیشه لاله فام تو،سلام
حداقلش من همینی ام که هستم.
تو کی هستی پشت این همه نقاب؟
سکوت،پالتوی کهنهٔ ظلم است؛
بر دوشِ مردی که ترازو را فروخته و عدالت را در بازارِ آشفتگی کیلویی
قیمت گذاشته است.
شب آنقدر تاریک بود
که سایهها، به نور
پناه آورده بودند.
شفق، زخمِ چرکینی بود
که آسمان هر غروب
دوباره بازش میکند.
درخت از آتش نسوخت؛
از خاطرهی جنگلی که دیگر
وجود نداشت می سوخت.
امید، آخرین زندانیِ شهری بود
که سالها پیش سقوط کرده بود.
سپیده پشت در ایستاده...
✍🏼غم نهان
باز دفتر غزلم، غم خود را نهان نکرد
با اشک دیده بر ورق عشق رقم زدم
تا صبح به یادِ تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم و تا صبح از دود خَم زدم
با آسمان مناظره کردم تا خود سحر
او از ستاره دم زد و من...
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
سیگارِ نیمهتمامم را
روی لبهی پنجره گذاشتم.
صبح که برگشتم،
نیمی از شهر سوخته بود.
سحر خیزتر از من ،
عشقِ تو است که هر صبح
زودتر از من بیدار می شود
و تا آخرِ شب چشم روی هم
نمی گذارد
مالک جانم شدی با اینکه یارم نیستی
در دلم همواره هستی در کنارم نیستی
هر طرف را بنگرم تصویر زیبای تو بود
انتخابم هستی و در اختیارم نیستی...!
تو چون آیی، دلِ غمدیدهام جانی دگر گیرد
شبِ سردِ جدایی رنگِ صبحی پرثمر گیرد
بیا نزدیکتر، ای عشق، ای آرامشِ باران
که قلبِ خستهام از عطرِ تو شورِ سفر گیرد
مرا با یک نگاهت از غمِ این شهر رد کن باز
دلم میخواهد از چشمت نشانیِ سحر گیرد
من...
نمک خوردند نمک دان را ربودند
چه حرفایی ڪه پشت ما سرودند
ببین مارا که آسوده نشستیم .
و آنها بی قرارند ، چون حسودند