متن اشعار حسن سهرابی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار حسن سهرابی
دِلَم اَندیشه را بی تاب می دید
تمام بیشه را در خواب می دید
میان اینهمه فریاد مرداب
تبر بر ریشه را جذاب می دید
حسن سهرابی
در چشم تو از هوس هوایی باشد
گمراهی و عشقِ بی وفایی باشد
از آنچه شود سهم تو در راندن من
تنهایی و درد بی شفایی باشد
زیبای نا پیدای من
بی گمان تو به غزلی ناگفته می مانی....که بر زبان
هیچ شاعری جز من جاری نشده ای .
ومن تنها شاعری هستم بی شعر،که تو را عاشقانه سروده ام.
و غزلت یگانه ترین سروده هستی ام شد.
حسن سهرابی
دیشب
دیشب دل من هوای آن میکده داشت
با باده و می قرار یک شبه داشت
با آن دف و سنتور وناز رُباب
تا صبح سحر اِعجاز حنجره داشت
شاعر:حسن سهرابی
چشمانِ فلک
چشمانِ فَلَک کور شود
گَر نتواند،
این عشقِ میانِ
من و آن یار ببیند
حسن سهرابی
ریاکار
آن یار که می گفت که دیوانه ما بود
مجنون و گرفتار و در بند جفا بود
بیهوده ببستم دلم را به وفایش
ابلیسه ریاکار و فرزند خطا بود
حسن سهرابی
دل پوشالی
از عشق چه می دانی؟ از دیده چه می خواهی؟
در عالم هوشیاری اینگونه پریشانی.
با این همه بیماری در عالم طوفانی
با این دل پوشالی سرمست و غزلخوانی.
با این همه حکمرانی در عالم ربانی
با این غم پنهانی اینگونه تو حیرانی.
در عشق چه می جویی....
نبرد
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
غزلها با رباعی در نبرد است
در این بازار سرد شاعرانه
دلم تنها اسیر کوه درد است
حسن سهرابی
نبرد
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
غزلها با رباعی در نبرد است
در این بازار سرد شاعرانه
دلم تنها اسیر کوه درد است
سهرابی
@sohrabipoem
راز خلقت
شاید صدای تو رازِ خلقت است
در بیکرانه هستی
ومن قطره ای بی پناه
ایستاده مقابل عظمت اقیانوس چشمانت
حسن سهرابی
Instagram.com/sohrabipoem
اِنگار که دلبری به سوی ما می آید
اینگونه غریب و بی صدا می آید
امروز در این وادی پُرحادثه ام
اینگونه عجیب بوی جفا می آید
نخواهیم گذشت
حسن سهرابی
از ساقی این سَرا نخواهیم گذشت
از بازی حیله ها نخواهیم گذشت
از هر چه که بگذریم تا آخر عمر
از بانی این بلا نخواهیم گذشت
خیانت
حسن سهرابی
از آن روز که من خیانتت را دیدم
بی تو من به این جهان خندیدم
گر چه خشکید دلم از هوس و حیله تو
همچو آن اَبر بهار از آسمان باریدم
اسیر
حسن سهرابی
با آنهمه عشق اَسیرم کردی
از بازی زندگی تو سیرم کردی
با آنهمه دلدادگی و شیدایی
در دور جوانی ام تو پیرم کردی
قطره آب
قطره آبی کوچک و بی ارزشم در آسمانها من
ولی
در زمینم،
قطره آبی ناگهان سیلی خروشان می شود
خواب انقلاب
من به چشمانِ بیقرارِ مهتاب می نگرم
من به زمان انفجارِ این خواب می نگرم
در آغوشِ بیقرارِ این طناب دار
من به زمانِ خواب انقلاب می نگرم
الهام نادر
آن الهام نادری که چنان وحی به من شد زِ
پسِ سبزه چشمان چو ماهت.
به زمانی که به بیعت نشستم، و به زحمت گذشتم
من از آن بودن بی تو.
به خدا کشت مرا:
غم آن بوسه که پاییز نچیدم زلبت،
و چه دل تنگ شده است....
ریاکار
آن یار که می گفت که دیوانه ما بود
مجنون و گرفتار و در بند جفا بود
بیهوده ببستم دلم را به وفایش
ابلیسه ریاکار و فرزند خطا بود
@sohrabipoem سهرابی
به چشمانت خواهم آموخت،که....
زندگی پیمایشی است آرام و فرسایشی
است مداوم تا. مرگ
@sohrabipoem