متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
جمعه ❣️
زمین آرام گرفت،
وقتی دستت را در خواب گرفتم،
و جمعه، به رنگ آرامش عشق تو درآمد…
پنجشنبه ❣️
آسمان بوسهای از لبخندت چید،
و زمان در چشمانت متوقف شد،
پنجشنبه از بوسهی تو معنا گرفت…
چهارشنبه ❣️
باد نامت را میان برگها
پخش کرد،و هر برگ شعری
از دلتنگی شد،
چهارشنبه در عطر نگاهت گم شد
سهشنبه ❣️
ماه میان گیسوانت خوابید،
و ستارگان آرام در
صدایت فرو رفتند،
سهشنبه از رؤیای
تو لبریز شد…
دو شنبه ❣️
دریا آینه شد،میخواست
تصویرت را هزار بار بنوشد،
و دوشنبه در موجی از نرگس گم شد…
یک شنبه ❣️
ابرها از چشمانت آغاز شدند،
و باران به جای زمین، بر دلم بارید،
یکشنبه از تو بوی دریا گرفت…
شنبه ❣️
تو آمدی و زمان از نفس افتاد،
خورشید بر شانههایت نشست،
و شنبه در رؤیای لبخندت متولد شد…
چکامه هفته ❣️
شنبه ❣️
تو آمدی و زمان از نفس افتاد،
خورشید بر شانههایت نشست،
و شنبه در رؤیای لبخندت متولد شد…
یک شنبه ❣️
ابرها از چشمانت آغاز شدند،
و باران به جای زمین، بر دلم بارید،
یکشنبه از تو بوی دریا گرفت…
دو شنبه ❣️
دریا آینه...
ابرها روی آسمان میرقصند،
باران را از دلشان میریزند،
و من زیر باران فقط تو
را صدا میزنم.
شب، جنگل در سکوت
نفس میکشد،
نورِ صبح روی برگها میلغزد،
و من میان آن آرامش
فقط تو را میبینم.
آفتاب از لابهلای کوه میتابد،
و دنیا را طلایی میکند،
اما طلاییترین لحظهها
در خیال،سپری میشود
دیدن روی تو ست
دریا آرام و بیانتهاست،
امواجش را به ساحل میکوبد،
مثل من که نام تو را
در قلبم تکرار میکنم.
دلِم گاهی میشکند،
اما با یاد تو دوباره میجوشد،
مثل رودخانهای که راهش را از میان سنگ پیدا میکند.
دلتنگی بر دلم سنگینی میکند
اما وقتی تو میخندی
تمام آسمانم آبی میشود.
نسیم از میانِ گلها رد شد،
عطرشان را برایم آورد،
اما خوشبوتر از خیالِ
تو برایم نیست
قلبم تند میزند،مثل باد
میان شاخههای سپیدار،
وقتی خیال تو یکباره
از راه میرسد.
گلها خسته میشوند،
اما عشق تو بهار را
در من بیدار نگه میدارد.
در سکوت شب، خیالم تاریک است
ولی نورِ نگاهت تمام ستارگان را دوباره روشن میکند.
✍🏼تو در باغ گل و بستان، گل زیبای یکتایی
میان جمع مه رویان، دل آرا و فریبایی
دو چشمم هر طرف گردد نیابد بهتری از تو
طبیبی درد و درمان را به بالینم نمی آیی
تو زیبا و دل آرایی میان جمله خوب رویان
توانم را ز دل بردی، به...
عشق را در قلبی من گر تازه می سازی بساز ،
از دل پر درد من آوازه می سازی بساز ،
من زِ درد عشق تو درچاه غم افتاده ام ،
بی درو دروازه ام دروازه می سازی بساز ،
کیستی آخر بگو من مات چشمانت شدم،
مثنوی در مثنوی مست و غزلخوانت شدم،
بی سر و سامان و بی نام و نشانم کرده ای،
یوسفم هستی، منم یعقوب کنعانت شدم
می نویسم یک غزل قافیه اش چشمان تو،
در میان واژه ها دلبسته خواهانت شدم
همچو مولانا که بر...
غروب دلتنگی پر است
از عطر نفسهایت
نگاه سبز چشمانت
رقص گیسوانت
بر گونه ی سرخ غروب
امشب احساست در
من پرسه میزند، راه میرود
آواز میخواند با صدایی
شبیه به آواز قناری
و من کنار پنچرهٔ چشمانت
به انتظار نشسته ام
نگاهم دقیقه ها را میشمارد
قلبم را کوک...