متن اشعار عاشقانه چکامه ساحل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار عاشقانه چکامه ساحل
سال هاست فقر
بر گُرده زمین سوار شده
و آنسوتر،
ژان والژان
بر نیمکتی از استخوانِ
زمستان نشسته
و با دشنهای زهرآگین
گرههای کور
گلوی تاریخ را میبرد
خوزه
در جیبهای پارهٔ باد
به دنبال تکهای
عدالت میگشت؛
اما عدالت،
مارِ کوری بود
که زهرش را
در فنجانِ چایِ فقرا...
زیبایی، چشمانت رسوای جهانم کرد
جانم به فدای چشمت، ای مظهرِ زیبایی
چه کردی با دلم تقدیر، چنین زار و پریشانم
که از هجرش میانِ کوچه های شهر حیرانم
سکوتم بوی غم دارد در این شب های تنهایی
که هر دم در هوایش همنشینِ شعر و بارانم
در این شب ها به آتش می کشد یادش وجودم را
ز تنهایی و دلتنگی،...
صبح،
آهسته از پشتِ پردهی مه
سر بر شانهی باغ گذاشت.
شبنم،
چون دانههای الماس
بر گیسوانِ سبزِ علفها میدرخشید
و جویبار،
با صدای زلالِ خویش
قصهی بیداریِ گلها را میخواند.
پروانهای رنگین،
نامهای از آفتاب
بر بالهای خویش داشت
و نسیم،
آن را از شاخهای به شاخهای دیگر
میرساند....
دوچشمانت غزالِ کوه سینا ست
نگاهت چشمههایِ آب دنیا ست
به محضِ دیدنت قلبم دوباره
میانِ گلشن و باغ مصفا ست
عشق آن نیست کـہ
در روشنـے ات یار شود
عشق آن است کـہ
در تاریکـے ات شمـع شود..
ای که تو یارم و درمان منی
تو بدان نور دو چشمان منی
منم آن یوسف دیوانهی تو
تو همان قصه کنعان منی
ای که آیات تورا میخوانم
تو همان آیهی قرآن...
صبح زیبات بخیر باشه رفیق
یه روز دیگه پاداشه رفیق
الهی هر چه که از خدا میخو ای
در استجابتش وا شه رفیق
محبوب من صبح
از لای موهایِ تو
طلوع میکند؛
و جهان با لبخندِ چشمهایت
از نو معنا میگیرد.
میگم تموم شاعرا برای تو غزل بگن
میگم تموم عاشقا برات آواز بخونن
میگم که خورشید واسه تو، از پشت کوه سر بزنه
مرغِ امینِ قصهها، به پشت شیشهت پر بزنه
میگم تمومِ غصهها، بشن یه لبخندِ بلند
تا که دوباره وا بشه، رو لبِ مردمت لبخند
میگم که دستای...
بعضی آدمها خانه نیستند،
اما هر بار به آنها میرسی،
دلت احساسِ رسیدن» و امنیت
میکند.
خدا، این معجزه را
رفیق نامیده است.
می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،
خاطراتت را به صرف چای دعوت میکنم
میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار
حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست
از صدای خنده...
همه عمر سوختم و غم دل نهان نبود
صبح آمد، ولی آن ماهِ درخشان نبود
خواستم با تو بگویم غمِ پنهانی دل
وقتِ گفتن شد و آن یار سخندان نبود
چون پرنده به هوای تو زدم بالِ امید
آسمان بود، ولی بختِ من آسان نبود
اشک در دیده و غم...
حُسنِ ختام
نسیمِ زلفِ مشکینت به جانم پیچوتاب آرد
ز چشمِ مستِ تو بر دل هزاران انقلاب آرد
تو را در خواب میبینم میانِ باغِ مهتابی
که خنده بر لبِ گلها هزاران رنگ و آب آرد
نگاهت آسمانی شد، زمان از رفتن افتاده
چه سِحری در دو چشمت هست کز...
تا هیاهویِ ریل من رفتم
میدویدم تاتو را نگه دارم.
رفتنت آتشی به قلبم زد.
بی هوا سوختم ببین رنگم
حال و روزم ببین بارانیست
که پس از هر قطار میبارم
در تمام سفرها مردم.
میروند تاکه خوش باشند
زندگی در خیال یعنی این.
داشتن رویاهای شیرین
آخرین کوپه هم...
تو آمدی و عشق رنگِ وجود شد
دنیای خسته از نفست حسود شد
در چشمهای تو شبِ من راهِ گم نکرد
هر جادهای به سمتِ نگاهت ورود شد
گفتم که عشق چیست؟ سکوتی میانِ ما
لبخندِ تو شکفت و همان،خود صعود شد
هر برگِ نامِ تو را با عشق زمزمه...
پیچیده تو باغِ خونه
باز صدایِ پایِ پاییز
مثهِ بارون رویِ گونه ام
شده اشکام بی تو لبریز
تویِ این پاییزِ دلتنگ
بی تو من، بی تاب و خَستَم
رویِ هر چی غیرِ چشمات
بِخدا چشمامو بَستم
خش خشِ برگا توو کوچه
میزنه آتیش به جونم
هَم قـَدم با اون...
✍🏼غم نهان
باز دفتر غزلم، غم خود را نهان نکرد
با اشک دیده بر ورق عشق رقم زدم
تا صبح به یادِ تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم و تا صبح از اشک اَلم زدم
با آسمان مناظره کردم تا خود سحر
او از ستاره دم زد و من...
سیگارِ نیمهتمام را
روی لبهی پنجره گذاشتم.
صبح که برگشتم،
نیمی از شهر سوخته بود.
در انتهای شبی سرد و یخزده
من بودم و دلی شکسته و غمزده
پرسید آینه ز من: «حالِ تو چطور؟»
گفتم: «شبیه شاخهٔ بیدی تبر زده»
🪡
ای کشته اشکها،برنام توسلام
بر شور محرم الحرام تو، سلام
هفتادو دو گل به کوی توپرپرشد
برخاک همیشه لاله فام تو،سلام
پشتِ چشمانِ تو دریاست، چه طوفانخیزی
که دلم غرقِ تماشایِ تو، شد سر ریزی
دلِ من پنجرهای رو به شبِ مهتابی،ست
تو همان نورِ قشنگی چو گل شبدیزی
مست لبهاى تو هستم که مرا لبریزى
به رگم تازه تر از صبح غزل مى ریزى
تب لبهاى تو تند است شبیه...
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
آشپزخانه تاریک بود.
قاشقها
دور میز نشسته بودند
و دربارهی انقراضِ دهانها
بحث میکردند.
سیگارِ نیمهتمام
در نعلبکی
هنوز خوابِ آتش میدید.
و یخچال
سالها بود
صدای مردهای را
در خود نگه داشته بود.
زخمِ زمستان
در گلوی شهر
چرک کرده است
چراغهای قرمز
در چهارراهها
مثل رگهای بریده
هر روز به تاریکی
خون میدهند
بخارِ کمرنگی
روی لبهای شیشه
نامِ فراموششدهای را
تا نیمه بر زبان میآورد
و میمیرد، پنجرهها
ریههای شکستهای هستند
که از ترسِ سپیدهدم
نفس شان را
در سینه نگه...