متن اشعار علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار علیرضا فاتح
آینهها چرا به نگاهت غبار گرفت؟
با سردیِ نگاه، کدام دل را شکستهای؟
خورشید پشت پردهی اخمت نهان شده،
با سایهها چه باغ امیدی کاشتهای؟
گاه با نازت نمک، گاه با عشقت عسل
هرچه باشد، باز دل بیتو نمیسازد، چرا؟
چه فریبنده است تاج و تخت،
وقتی پایان، خاکِ خاموش است...
چه بیثمر است جدالِ نامها،
وقتی همه در یک سکوت میخوابند...
از سکوت تا فریاد،
از نخستین نگاه تا آخرین آه،
برای توست تمام لحظههایم؛
تمامیِ فصلهای جهان،
تمامیِ بارانها و آفتابها،
تا با همهی آنها بگویم:
چه باشی، چه نباشی،
چه فردا بیاید، چه نیاید،
«دوستت دارم».rm
هرچه در دستِ بشر هست، سایهای بیپایدار
چون غباری بر نسیم است، ماندنی در کار نیست
عشق اگر هم شعله گیرد، میشود خاکسترش
جز صفای لحظهای، در دفترِ تکرار نیست
با تو، نفسِ من همه آوازِ بهاریست
هر لحظه، ترانهای زِ جان میسرایَدت
دلِ ویران به دستِ یار آبادان شود روزی
دعای من همین باشد، نصیبت عشقِ جانافروز
به جز نامِ تو، ای عشق، چه دارم که بگویم؟
که این دیوانه جز یادِ تو از خود خبر نیست
اگر مجنون به صحرا شد، زِ شورِ عشقِ بیپایان
به دل باید نوشت آنکه لیلی هم پریشان بود
به چشمِ تو سپردم دل، که جانم بیقرار است
جهان بیتو خراب و با تو چون باغِ بهار است
تو را چون خاکِ پاکِ خانهام در دل نگه دارم
مرا از این دیارِ عشق، بینام و نشان مکن...
از ولولهی نگاهت،
دل من به تپش افتاد؛
گیسو اگر بر شانه بریزد،
جهان در آغوشِ تو آرام میشود.
بگذار این لرزشِ دل،
به زمزمهای بدل شود
که تنها نامِ تو را
در گوشِ شب تکرار کند...
«جانِ جهان ✨»
ای مهربان،
رازِ شبهای پرستارهای،
که جهان،
بینامِ تو،
خاموش میماند.
هر نگاهت،
چراغیست در دلِ تاریکی،
و هر لبخندت،
بهاریست در میانِ زمستان.
اگر روزگار،
به سود و زیانِ خویش مشغول است،
من به یک حضورِ تو،
تمام حسابها را فراموش میکنم.
ای جانِ جهان،
ای...
شب، پر از رازِ ستارههاست
و دلِ من،
پر از نامِ تو.
هر قدم،
به سوی فردا میرود،
اما هر نگاه،
به سوی تو بازمیگردد.
اگر جهان،
به سود و زیانِ خویش مشغول است،
من به یک لبخندِ تو
تمام حسابها را فراموش میکنم...
اگر دل، باغی از مهر باشد،
شکستنِ آن،
فقط شکوفه میپراکند.
پس بگذار،
هر تپش،
بذری از عشق باشد،
تا جهان،
از عطرِ تو
سرشار بماند...
دل من زیر بارانِ خیالِ تو شکفت،
هر تپش، شعلهای شد که به جانم سر گرفت.
ترسِ من از غروبِ نگاهت بیپناه،
مثل کوهیست که بر سینهی من سنگ گرفت.
اما هنوز،
در میانِ برفِ اندوه،
نامِ تو
چون بهاری پنهان،
راهی به روشناییِ فردا میگشاید...
چو نقش روی تو افتد به آینهی جانم
به گردنِ دلِ من باشد، نه گردن چشم
کُنج دل، همانجاست
که با تو
خلوت، به وصال میرسد...
به هر نفس که کشم، عطرِ بودنِ توست
که گویی در دلِ من، جاودانه من یکیام
قصهی عشق،
چون آینهای است بیپایان؛
هر بار که در نگاهِ دیگری میتابد،
چهرهای نو میگیرد.
اندوهش، تکرار نمیشود،
زیرا هر دل،
زبانِ تازهای برای گفتن دارد.
اگرچه یک قصه بیش نیست،
اما در هر روایت،
جهانی دیگر میشکفد؛
چونان بارانی که هر قطرهاش
حکایتِ جداگانهای از آسمان دارد.
اگر نشنیدی،
باد خواهد برد سخنم را
به گوشِ دیگری؛
زیرا قصهی عشق،
راهِ خاموشی نمیشناسد.
هر دل،
خاکِ آمادهایست برای این بذر،
و هر گوش،
آغوشی تازه برای شنیدن.
پس چه باک اگر سکوت باشی؟
عشق، خود زبان میگشاید،
و قصهاش،
در هر جان،
به گونهای دیگر شکوفه میدهد.
«از زخم تا آفتاب»
درونِ تاریکیِ پیله
صدای باران میپیچد
و من،
به هر نخِ غم،
گرهای تازه میزنم.
اما در سکوتِ بسته،
بالهایم آهسته میرویند،
بیآنکه کسی ببیند.
روزی
پیله ترک خواهد خورد،
و پروانهای از زخمهایم
پرواز خواهد کرد—
نه برای شمع،
که برای آفتاب.