با دویدن برای رسیدن به کسی ، نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت ! با کسی بمان که نصف راه را به سمتت دویده باشد !
و آنگاه ، حضور،حضور،حضور تو چنان برافروخته ام می دارد که سایه ام حتی زمین را می سوزاند. بمان! بمان و بگذار همچنان رشک خورشید باشم.
منو بشنو از دور ، دلم میخواهدت هر روز با آواز ، دلم میخواندت میگویمت به باد ، باد مینالدت میریزمت به ابر ، ابر میباردت میشینمت بمان مینوشمت چو چای چایهای سبز سبزهای دور دورهای سخت آی عشق ، آی عشق چهرهی آبیات پیدا نیست...
بمان، اما این بار از آن ماندن هایی که رفتن ندارد... این بار به زبانِ عامیانه، بمان... به زبانِ همه، که وقتی تنها می شوند، ماندنِ کسی را زیرِ لب با صاحبِ آسمان ها در میان میگذارند... یک بار هم به خاطرِ کسی که یک عمر است برایت میمیرد، بمان......
تا ابد برایم بمان
یک جا بمان نگاه گندمزار به هم می ریزد
پاییزم را امسال جور دیگری رقم بزن بیا…بمان…بساز… بگذار پاییز برای ما رنگین ترین فصل سال باشد
بمان که برگ خانه ام را به خواب داده ای فندق بهارم را به باد و رنگ چشمانم را به آب
شیطنت های تو ... آخر سر مرا دِق می دهد... مردم آزاری ! ولی من دوستت دارم بمان..!
یا برو یا بمان... میدانی؟ وقتی قبل از برگشتن، فعل رفتنی در کار باشد؛ محبت خراب میشود، محبت ویران میشود... محبت هیچ میشود.. باور کن! یا برو یا بمان... اما اگر رفتی، هیچ وقت برنگرد، هیچ وقت...