از رستم پیروز همین بس که بپرسند: از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟
گَر عشق مَقصد است خوشا لذّتِ مَسیر ...
کتمانِ دلتنگی، بند آمدنِ نفس است...
از من نپرس چرا دوستت دارم نه من می دانم نه تو ...
هنر را در آغوش بگیر یقینا بهترین دوستت خواهد شد
گفتی چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدی جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست
گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست
خدایاتورواچهکسیدرآغوشمیگیرد کهاینگونهآرامی...
اما، این آسیاب کهنه به نوبت نیست شاید همیشه نوبت ما ...فرداست
قطب شمال یخزده ،با آن همه غرور اندازهی نگاه تو بیرحم و سرد نیست...
نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد...
هیچکس از آخرین خداحافظی با خبر نیست... با هم مهربان باشیم
من پر از دردم ولی کو شانه ای تا سر نهم؟ بغض امانم را بریده،شانه می خواهم رفیق
با قوم شوهر فقط باید رفت ماهیگیری از بس کرم دارن...
تو به ادب خود ارزش مىیابى ؛ پس آن را با بردبارى زینت بخش
وقت رفتن چشم در چشم عزیزانت بدوز فک کن با خود که شاید این نگاه آخریست
آسمان دی/پُر شد از بادبادک/رنگین کمان
دری به روی من ای یار مهربان بگشا که هیچکس نگشاید اگر تو در بندی
خوشبختی نزدیکه کافیه چشماتو ببندی ونفس نکشی
به حرمت تمام نفسهایت.... تو تمام دنیای منی... ️️️
عید من وقتیست که هلال لبخند تو را ببینم...
کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.
شده مثلا اونقدر بهش فکر کنی که تا میخوای یکیو صدا کنی،اشتباهی اسم اونو بیاری؟
تو... سرشار از کافئینی و برای همه عمرم کافی ...! ️️️