من قعرِ جهنم تو ولی اوج بهشتی دلگیرم از این فاصله های طبقاتی
چه زمستانِ غم انگیز بدی خواهد ماهِ دی باشد و آغوش کسی کم باشد
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم؟
مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر سپس رها کن و برگرد من نمی آیم...
غمکهازحدبگذرد دلحسپیریمیکند سنهرکسراغمشاندازهگیریمیکند!
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
آمدی جانم به قربانت ولی چند لحظه پیش یک نفر آمد که خیلی از شما زیباتر است
چشم انتظار حادثهای ناگهان مباش با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر
بُریدم از همه؛ برگرد تا که زنده شوم و از تمام جهان سهمِ من تو باشی و بس!
قفس تنگ فلک جای پر افشانی نیست یوسفی نیست درین مصر که زندانی نیست
دلگرم کسی باش که دلگرمی اش تو باشی نه سرگرمی اش...
بدترین نوع دلتنگی دلتنگ شدن واسه کسیه که کنارته ولی اون آدم سابق نیس !
صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بی قرارت باشند.
عشق جان از اینکه با منی مرسی تولدت مبارک
برگ خشکیده هر آنقدر مصمم باشد ساقهاش را غم پاییز ، جدا خواهد کرد
تجربه چیزی است که وقتی به خواستهتان نمیرسید ، به دست میآورید ...
ای کوه پر غرور من ، سنگ صبور تو منم
چین و چروک ارثی است ؛ منتها از بچهها به پدر و مادر میرسد !
دسته کردم/شعر را/نقطه،سوال را پشت خانه پنهان کردم
زمین خورد/اسب/شیهه ی دُرشکه
ها می کند/گنجشک زنگوله های یخ را/بخار لای شاخه ها
رفت تا دامنش از گَرد زمین پاک بماند آسمانیتر از آن بود که در خاک بماند !
صلح مثل یک دستهگل روی مزار تنهاست.