رفتی ای آرام جان آتش بجانم کرده ای نشتر غم را فرو در استخوانم کرده ای
دیشب آرام کنار گوشم زمزمه کرد دوستت دارم نه تا آسمان هفتم که عیسی رفت نه تا آسمان نهم که محمد من تا خود خدا پرواز کردم
بی تو تاریک نشستم تو چراغ که شدی ؟!
ما به هر کی پروبال دادیم پرواز کرد از اون بالا رید رو سرمون
و دلی که میگیرد ، بی هیچ دلداری....:)
کسی باید... این عشق رااز وسط نصف کند... و نیمه یِ دیگرش رادر دلِ تو بکارد...! تنهایی نمیشود از پسِ تنهایی برآمد...
تنهایی... به تنهایی هم می تواند دخل آدم را بیاورد چه برسد به اینکه دست به یکی کند با غروب دست به یکی کند با جمعه با پاییز...!
برای این که آدم کسی را عاشقانه دوست داشته باشد باید سخت به هیجان بیاید وقتی بازی دو طرفه باشد ، ارزش انجامش را دارد. اگر قرار باشد آدم به تنهایی بازی کند بازی احمقانه می شود
خودکاری که نمی نویسد فندکی که روشن نمی شود و آدمی که قدم می زند در تنهایی تمام شده است!
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش ؟ آتش بوَد فراقت
باز هم کشته و بازنده ی این جنگ منم که تو با لشکر چشمانت و من یک نفرم
شاید گاهی نشود یادت کنم... اما هرگز یادم نمیرود ک چقدر دوست دارم..️
قلب لبریز از غم امشب صدایت میکنم با اشتیاق دیدنت دل را فدایت میکنم️ برای تنها کسی که عاشقشم ️
سلامتی کسی که رفت!ولی باور رفتنش برای کسی که تنهامونده خیلی سخته... دلتنگتم
از همه سو به تو محدودم
ناگهان آمد و زد آمد و کشت آمد و برد او فقط آمده بود از دل ما رد بشود
تو را من چشم در راهم شباهنگام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم
در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی ؟ من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام کنار تو تو کجایی ؟
امشب غمگینانه ترین سطر هارا می نویسم؛ دوستش داشتم! او نیز گاهی؛ دوستم میداشت...
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس من جُز تو کَس ندارم پنهان و آشکارا....
آنکه مسٖت آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد!
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
نیازمندیم که یک نفر باشد، انحصارى قابل انتقال به غیر نباشد بیاید و بماند و بسازد
حراج میکنم دلم به قیمت نگاه تو امان که تو نمی خری سکوت پیشه می کنم