گفتی چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدی جز دوریات ای عشق، به قرآن خبری نیست
تو، غم انگیزترین دوریِ دورانِ منی...
هروقت حس کردی کسی داره ازت دوری میکنه، هیچوقت دیگه مزاحمش نشو...
گفتی چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدی جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست
نگو شرط دوام دوری است باور کن همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد ...
چه دردی داره دوری تو ازم عشقم الهی هر چی عاشقه برسن به هم
عشق اینه که وقتی ازش دوری همش حس کنی یه چیزی انگار گم کردی وکلافه باشی
برگرد دیگر طاقت دوری تو در من اندک شده دلتنگم به تو به من عادت شده زخم تو تو دلم چه خوب جامونده اسم تو
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد .
آن زمانی که تو از کلبه ی قلبم رفتی بر درش قفل زدم تا که نیاید دگری من و چشمان گره خورده به تقویم و زمان روز و شب با همه ی خوب و بدش شد سپری
دورم از تو اگرچه میدانی لحظههایم پر است از یادت دوری از من اگرچه میآیم بی.اجازه به خواب تو; اما...!
صد بار به من گفت که دوری کنم از تو عقلی که نمیخواست دلم را بفریبم!
مرا ببخش که با دوریت زنده ام هنوز...
قلب تو قلب منه دوری تو درد منه خوشی من بودن تو نبودنت مرگ منه
چه دردی بدتر از اینکه بخواهی رفتن او را... خودم صدبار جان کندم ولی رفتن صلاحش بود...
همیشه چیزهایی که نداشتهام را بسیار دوست داشتهام همچون تو ! که بسیار دوری ... که بسیار ندارمت ...
عشق آن بغض عجیبی ست که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد...
دوری آزمون دل هاست یا دلتنگ می شوی یا فراموش...
دل نزد تو است / اگر چه دوری ز برم
دلم تنگ است و حالم را فقط پاییز می فهمد منم آن شاخه ی خشکی که از دوری پریشان است
قصه اینجوری نبود که غم به این شوری نبود که حتی وقتی که نبودی بین ما دوری نبود که
غبار غربت اندوه چهره ام را پوشانده است هیچ نمی داند از دوری اش چه می کشم
نمانده در دلم دگر توان دوری چه سود از این سکوت و آه از این صبوری تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد
مگو شرط دوام دوستی دوری ست، باور کن همین یک اشتباه از آشنا، بیگانه می سازد...